تبليغاتX
غزل پیشروعلیرضا عاشوری رودپشتی - ...تا دام آخر
غزل پیشروعلیرضا عاشوری رودپشتی
درباره ادبیات پیشرو ایران(وبلاگ اختصاصی )

 

 

      آهای حرومزاده ها من هنوز زنده ام..."دیالوگ پایانی فیلم پاپیون با بازی داستین هافمن "

                      

خواستم گم کنم خودم را در لای متنی کبود در چشمت

هرچه کردم نشد نفهمیدم تا نگاهی زدم به هر چشمت

افق گرم چشم های تراپشت جمعیتی که گم شده بود

یافتم در نگاه مضطربت لرزش دست و پا و سر ...چشمت

"این چه آشفتگی غمگینی ست که در اندام و گونه ات پیداست"

 

سبز شو ای نهال نا آرام سبز شو خاک بارآور من

من در این باغ وهم گم شده ام یافتن قصه ایست در سر من

مرگ از لای در عبور نکرد شعر آمد کنار من خندید

سرم از این توهم مرموز بادمی کردومرد مادر من

"زندگی یک اتاق منتظر است منتظر میشویم ما با هم"

 

تب بالای سرخی یک گل توی گلدانی از یخ تردید

سوت یک لات دردل کوچه خنده ی دارکوب در جنگل

اعتبار قدیمی یک برگ در کنار تن و تبار درخت

قرعه ای که به نام تو افتاد مردن از بغض ارتفاع دکل

"این صدا را به خاطرت بسپار بعداز این خاطرت نخواهد ماند"

 

همه چی صرف میشود در تو نحودرگفتگوی یک ساز است

قدم از پلکان شب بردار با ستاره بیا بیا پایین

در سر من هنوز وهم تو هست تارسیدی به آخر این خط

خط خطی کن مرا در این کاغذ بعد هم واژه کن مرا در چین

"کاغذی سخت شعر آلودم که به سمت تو هی مچاله شدم"

 

سرم از بادبادکی وحشی توی دست درختها افتاد

کودک نازنازی دل من دل به بازی کودکی می داد

تب بالای منتظر بودن انعکاس حقیر آیینه

حس اندوه کودکی دارم که بلوغ درخت را می زاد

"منتظر باش تا که در بزند پشت در آفتاب خواهد بود"

 

ساکت وسربه راه خواهم شد بیشتر روزنامه خواهم خواند

طعنه ی حرف ماهی در تنگ در دلم بیش از این نخواهد ماند

به خودم قول می دهم مادر کفش های ترا نمی پوشم

وسط باغ خانه ات دیگر میهمان ترا نخواهم راند

"می نشینم برات می میرم کاش بودی کنار من مادر...."

 

خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اینکه بیایم دوباره آدمی مجازی در این صفحه ها باشم یا نه.لیکن آمدم به هر جان کندنی که بود .با هر چه قول به خودم داده بودم.با هر چه امیدهای الکی که به خودم با این سال ببری که توش افتادیم  وبا هر چه ده ماهگی ام برای نبودنم و برای هرچه اصرار دوستان و یارانی که خواستند دوباره باشم.سید مهدی موسوی بیش تر از هر کسی خواست تا که بیایم.هم او که قسم خورده بود تا پایان جدال مسخره ی انتخاب شدن دیگر چیزی ننویسد.وهم اوکه از تهمت های شنیده اش خواست دفاع کند.ادبیات ادبیات ادبیات !مادر مهربان من !سرشارم از تو و اینجا نمی دانم چرا وصل شده به دایره ی باطل.بدون تو هیچ چیزی برای من خوشی نمی آفریند و بدون تو هیچ وقت آنقدر مست نخواهم شد که سر برقصانم.تو ولی هستی و باید باشی.

ده ماهی را که نبودم تمام اتفاقاتی را که همه تان دیدید و شنیدید آزرد تمام ما را.کشته شدن بسیاری از جوانان بی گناه و کم تجربه ای که تنها برای یک سوال بزرگ حضور داشتند شکه می کرد هر شنونده ای را.بالا کشیدن خیلی از سرهای نا توان و جوان.

من رییس قوه قضاییه نیستم و دوست هم ندارم باشم .باید جای کسی باشی تا بفهمی چه حالی دارد.در این روزها هیچ کس جای کسی نبود که بفهمد چه دارد می کشد در هر دو سوی این طناب از طرف هوادارانش حق خوابیده بود و هر سو به سمت خود کشید این طناب پوسیده  را.با این حال است که نمی توان چیزی را حقانیت خواند.حقیقتی که در گوشه های پیچیده ی این رخدادها خوابیده بود و چشم هایی دیدند که حرفی نزدند .کاری نکردند و تنها خاموش نشسته دندان ساییدند.با این وجود زجر سهمگینی را تاب آورده ام در زندانی که به دست خود ساخته ام. زندانی سراسر بسته و مسوولیتی سراسر سهمگین.تجسم این حال برای مخاطبانم با نوشتن شاید تصور شود اما ادراک نه.قاعده ی تلخی که درک پذیر نباشد نمیشود به اش اعتماد کرد.حتا اگر در کنارش در حال رخ دادنش باشی.

همه چیز درباره ی موسیقی

هر روز توی خودروی شخصی ام الواحی دارم که مسیر رفت و برگشتم را همراهی ام می کنند .اما خستگی این موزیک های رپ و راک دارند توی مخم چکشی میشوند که گویا تمامی ندارند.نوجوانانی که تازه سر از حال موزیک در آورده اند و با یک تنظیم کننده و آهنگساز درپیت کاری می سازند که شاید هر آدم بی هنرتری بتواند بهترش را انجام دهد دیگر دارند حالم را بهم می زنند .موسیقی پایه ی لرزانش را هم دارد از دست می دهد اگر چه براین عقیده ام که بگذارید تا ادامه  بیابد این راه بی انتها .قطعا در این صورت است که بازسازی رخ خواهد داد.این نوجوانها ی به ظاهرموزیسین و اهل سازوآواز چیزی از نام برده های من به گوش نشنیده اند.صدا و سیما را هم که نگو که محلی شده برای بی هنران یا یک مورد تازه جوان با استعداد را تورمی کنند و مخش را خالی می کنند که هر مجوزی را بخواند و هر جفنگی را بلغور کند یا اینکه خواننده ای که در کارش به مذهب نپرداخته باشد را داخل بازی شان نمی کنند و بسیاری  شان برای طرح موضوعشان به هر گفتنی ی تن در می دهند.

با این وجود چه بر سر موسیقی ایرانی دارد می آید .موسیقی ایرانی زمان ما در دستهای هنرمندانی گم شده که گوش هایشان سنگین شده و نشانی خانه شان را به یاد ندارند.برای موسیقی امیدوارم و می دانم که دلسوزانی هم هستند که شعر خوب را برای موسیقی خوب بر می گزینند و به حتم در راهی گام می گذارند که زمین سفت تری زیر پایشان احساس کنند.

 

در اسفند 88 دوستی دعوت کرد تا در جمعی که برای ادبیات کمر به خدمت بسته اند همراهی شان کنم و این مجالی بود برای حضور.این جلسات چهارشنبه ها ی هر هفته در محل سندیکای چای لاهیجان  برگزار می شد که از همین جا از تمام دوستانی که  دلشان برای ادبیات می طپید به عرض می رسانم که این جلسات لغو و دیگر برگزار نخواهد شد.به دلیل اینکه بسیاری از فکرهای مسموم و آلوده دوست ندارند ادبیات نفس راحتی بکشد.

جلسه ی نخست مصادف شده بود با سالمرگ بیژن نجدی و نقد آثارش که با حضور همسرش پروانه خانوم نوشته های نجدی ودوستان و هم راهانش و تنی چند از دوستانی ادبیاتی که شروع شد وادامه یافت تا جایی که نجدی را شاعری معرفی کردند که باحقیقت داستان نویس بودنش کمی تناقض داشت و البته با اعتراض من مواجه شد. نجدی را من داستان نویسی با روح شاعرانه خطاب کردم و این عقیده ی من بود .در واقع سطح شعرهای نجدی به لحاظ کفه ی نقد از درجه ی معمولی رو به خوب ( به قول حسین منزوی استاد مرحومم در معرفی برخی از غزلها ی کتاب "باران روی عکس"ام )برخوردار است.با این حال من عاشق "یوزپلنگانی که با من دویده اند"اش هستم با تمام پیچش هایی که مجبورم کرد برای دوبار بخوانمش خط به خط وخسته به خسته...

مدتها با خودم کلنجار رفتم تا درباره ی انتخابات و وقایع بعد از آن چیزی بنویسم که دیدم سکوت بهترین کاریست که میشود کرد ومن سکوت کردم و بعداز این هم چیزی نخواهم گفت .

آه ای سکوت لعنتی

کی دست از سرم برمی داری...؟

من تمام ترا فریاد خواهم کشیبد

و جیغم را روی تابلویی نقاشی خواهم کرد

آنگاه تو می مانی و دو گوش ناشنوا.

 

...تا دام آخر

 من خوشبختی را همواره در اوج نا امیدی احساس کردم چراکه همواره تا آخر ایستاده ام با لبانی به هم فشرده و دلی که مرگ را خوار می شمارد.در پیرامون من همه چز همواره علیه من بوده و من با مشاهده ی آن دشمن، مهیا ، سبکبال ، مغرور ، خاموش و سرانجام پیروز یافته ام. دوستانم مرا خوش بخت می پندارند چون از مبارزاتی که پیش از این صورت گرفته بی خبرند، چون نمی دانند که خوشبختی من ثمره ی عالی نومیدی و تحقیر ظواهر دنیوی ست.من نه یک عاصی احساساتی ام نه عارفی که زندگی را خوار می شمارد و نه موجود خارق العاده ای که علیه ماده می جنگد.زمین،زندگی، انسان ،حیوان و چیزهای فناپذیر را دوست می دارم و به ارزش و در عین حال حدود آنها وقوف کامل دارم . هیچ توهمی ندارم و در هیچ دامی گرفتار نیامده ام گرچه به هر دامی وارد می شوم چون موش چالاکی که وارد دام میشود، طعمه یی را که برای اسارتش نهاده اند، می خورد و به طرف دام های دیگر می رود و خوب می داند که دام آخر – دام مرگ- در انتظار اوست، دامی که او در آن گام خواهد نهاد و دیگر بیرون نخواهد آمد...."(کازانتزاکیس-1932- خطاب به دوستش)

این نامه را به طور اتفاقی در یکی از ترجمه های" م.ج.پ "فقید یافتم که وصف حال من را بازگو می کرد و عجیب بود که به تمامی حالتی که در آن زندگی می کنم را بیان میکرد.من عاشقش هستم .عاشق این سیبل زنی های همیشه در هدفش .

اما پس از هشت سال مجموعه ای تازه ای از من به نام  "اتاق بی لبه " که سالهاست در کش و قوس چاپ شدن و نشدن معلق بود به زودی به چاپ خواهد رسید.امیدوارم که تیغ سانسور گرفتارش نکند و بی سلامت از این محاق در برود.از رفیق دیرینه ام صالح سجادی عزیز که بانی شد تا این مجموعه به ناشرش برسد تشکر می کنم. 

این شعر در این روزها که نبودم آمد روزها با من بود و زیست و ادامه داد تا پایان بخوانیدش و با من اشک بریزید... 

برو، برو، به جهنم تباهی عوضی

به جای اینکه بخواهی به طالعم بوزی

به نحسی همه گیری که رفته در دهنم

همین خوره که چنین پل زده ست بر دهنم

کجا؟به سمت چه؟ آیا همین تفاهم نیست؟

که عاشقت باشم پس دلیل دل دل چیست؟

مبارزه با تو یک جدال مسخره بود

که در نبودن من راه مانده شد مسدود

بدون یافتن فرصت میانسالی

مترسکی هستی ، هستی تو پوشالی

به جای ساختن خانه ای درون مه

تو جمله باش و در این متن من ادامه بده

تو باز بار بده ای درخت بار آور

مرا دوباره به یاد گذشته ام آور

نرو که رفتنت اندوه روزگاران است

غریزه ی هوس انگیز نو بهاران است

که چاک چاک لبت تا کویر آلبالو

رطوبتی دارد در بهار عطر و بو

گذاشتن که رسیدن فروختن که شدن

نریختن که به تن در جدال خندیدن

□□

دوتا مربع خالی بکش تمامش کن

نتیجه ی اثرت را بگیر و شامش کن

گرسنگی می گیرد تمام هوش ترا

بیا ادامه نده بس کن این سرودن را...

فرود آمده از شیب تند سرسره ها

به خردسالی سرشار ترس و دلهره ها

کنار من دیگر بی خود اعتماد نکن

مرا اگر دیدی توی جنگ باد نکن

بجنگ جای خودت بی زره اگر هستی

به زندگیت بگو مثل یک سپر هستی

به این بهانه بیا توی خواب راه برو

برو بزن بیرون سمت نور ماه برو

برو که داخل این نور نقره ای بشوی

به سیسمونی توله ستارگان بروی

ستاره میشوی و باد می کنی فردا

و انفجار تو نزدیک میشود اینجا

بیا و لیز بخور در تنم بهانه نگیر

فرو بیاور و تو کن غریضه ی خود را

نمی توانی از این حال زار در بروی

شهید باشی و از لاله زار در بروی

پرنده باشی و چون یک خروس پر بزنی

در آرزوی پریدن به غار در بروی

به گوشه ی همه ی اسکناس ها بخزی

و لالمانی یک طفل خسته را بخزی

مرا ندیده بگیری بمیری ام تنها

در ابتدا بخزی تا در انتها بخزی

بیاوری بیرون عادتی که تشنه شده

بگیر در دهنت زندگی گرسنه شده

نه این اجابت یک روز با تو بودن نیست !

اگرچه پاسخ من از تو باز دشنه شده

گرسنگی دارد می کند ترا در خواب

چه کرده ای که چنین کرده اند با تو چنین

به خاطر همه ی آنچه خواستی کردند

ترا به داخل آن بشکه های سرد "جین"

 که مست باشی و دردت نگیرد از آن پس

(بهار،آخر خرداد ماه ، فصل وجین )

چه دردی است چنین درد انتخاب شدن

به هوش باشی و دانسته زیر خواب شدن

به آفتاب بگویی برنزه ات بکند

پلنگ باشی و در فکر ماهتاب شدن

که هیچ گاه نباشی نه این نه حتا آن

واز خجالت یک گله گاو آب شدن

صداقت خود را پشت پا زدن در شب

در انتخاب خری برتر انتخاب شدن

سگ سیاه کسی باشی از تبار خودت

ذغال لیموی شیراز در کباب شدن

در آفتاب بچرخی و گیج تر بشوی

برای لقمه ی هر دزد آسیاب شدن

به تلخی و گسی هر شراب زجرآور

بنوش جرعه ای از این شراب تا آخر

نیاورش بالا در گرسنگی حل شو

برقص پشت همین خط کمی معطل شو

تولدت را در حبس عشق جشن بگیر

در انتهای همین خط کنار نقطه بمیر.

که مردنت باید زندگی من باشد

اگرچه رفتن تو باز هست یک تقدیر

فضای داخلی حال من بزرگ شده

وغصه های دلم بیشتر سترگ شده

جهنمی دارم توی هال تو تنها

کنار مبل ، ته رخت خواب غلتک ها

اتاق خواب زنی در کنار یک تهران

و حمله ی مغولی ، دیپلوماسی بی جان

تباهی عبثی که به روی من پل زد

غریبه ای که رسید و به تیم خود گل زد

فرو شدم در خود عاقبت نترسیدم

نشانی خود را از کسی نپرسیدم

کسی که این همه با من ادامه می یابد

جنازه ام را در روزنامه می یابد.....

 

هستم وهمیشه خواهم بود .

موضوع مطلب : ادبیات پیشروی ایران
ارسال شده توسط علیرضا عاشوری رودپشتی در ساعت 7:33 بعد از ظهر |