|
این شعر دراین سالها جسته گریخته ناتمام رسیده تا همین سال گذشته که تمام شد. "منی که جا نشدم در دلت چه کار کنم" حضور در هوس یک مگس درون عسل و دست و پا زدن شاعری درون غزل سرودن اثر یک سرنگ آلوده جهنمی که به پا کرده است آسوده بکش به چنگ تنت را و بعد عریان کن تن سیاه خودت را براو نمایان کن بذار لای دو چشمش دو چوبه ی کبریت که خواب سر نرسد توی چشم این عفریت ببار برتنش اندازه ی جهان باران که سیل غصه بگیرد دوباره از او جان دوباره سر برسی بر جنازه اش آنوقت بباری اش سر این تخت تازه اش آنوقت جنازه های تعفن گرفته ی بد بو پدیده های غم انگیز ساکت بد رو غروبها که به پایان نمی رسد هرگز بکارت همه این روزگار من قرمز پرنده های جوانی که رقص می کردند بدون خوانده شدن در تراس می مردند پرنده های جوانی که توی لانه ی خود به خواب نشئه شدن در کنار دانه ی خود تعفن همه گیری که در جهان پر شد شبیه باکتریهای توی نان پر شد رقابت من و تو بعد از این شروع سیاه کشیده است مرا و ترا به چاله و چاه من و تو اول این قصه تازه می فهمیم که در نتیجه به این جنگ سرد می بازیم بدون ساختن جمله ای که شد یک شعر بدون پروانه توی قاب خود یک شعر درون قالبی از آلیاژ خود رفتن به دیگری ماندن شکل دیگری بودن* رقابت بعدی در غروب یخ زده ایست درون قالب تن دارکوب یخ زده ایست که مست آمده در روزنامه پخش شده کنار صندلی ات نان و خامه پخش شده به صورت دیوار انگلی که تخم شده شیار خونی دیوار تازه شخم شده مسیر خونی یک راهرو که در پله ترا به آخر خط برده است هر پله روایتی که چنین مبتلا به صرع شده شکنجه ایست که درگیر اصل و فرع شده تو در زمین منی شوت کن مرا حالا به سمت داخل دروازه برده ای خود را چه کرده ام با خود؟- من به خویش گل زده ام به یک تباهی اندوهناک پل زده ام به یک تحول بی وقفه سخت تحت فشار وانفجار شدیدی کنار یک دیوار چگونه باید از این حال من فرار کنم منی که جا نشدم در دلت چه کار کنم؟ به خیر و شر باید زندگی کنم خود را به یک پتو ببرم جان پناه در سرما به زندگی دنیا شکل دیگری خندید شبیه اسب که در برکه ای خودش را دید به جای عشق تنفر به جای مرگ دو با ل تولدی که ترا برده است سوی زوال تولدی که غم انگیز و مبهم و تاریک شروع میشود از لای کوچه ای باریک تولدی که به یک رفت و آمد مزدور به جای نام پدر هدیه می کند هاشور چه کرده ای با خود یا چه کرده ای درخود؟ چه فکر می کردی آخرش ببین چی شد تمام زندگی ات منحنی استفراغ که سیل شد که فرود آمده ست در این باغ چه باغی این همه بر دارد و نه بر دارد چه در تهوع مسموم توی سر دارد چه حالی است که اینگونه در کشاله ی باد پلنگ واره پرید و به چشم من افتاد خدای من چه کنم گیر کرده ام در خود عبور کردن از این جاده باز مشکل شد چه می توانم از این راه سخت صید کنم چه می توانم از این چاه بخت صید کنم؟ من از خودم بغلی لاله می کنم و تو هم شبیه من بغلی یاس می کنی ...دیدم - ترا که درهوس یک مگس فرو شده ای به حالتی که در اندوه مرگ او شده ای منم که این همه درگیر خویشتن شده ام چقدر کندم و بیهوده گورکن شده ام منی که در همه ی روزگار خود بندم منی که گور خودم را به دست خود کندم. * البته وامی بود از غزل" دیگری شدن " اینجا آخر خطه.اتوبوس شب رسیده و من با وداع خودم دارم خواب خودم را با رویاهایم میبینم.رویاهایی که کاشکی من را در کودکی هایم جا می گذاشت. از دوستان خواهش می کنم نه اینکه وقت کاری برای من بکنند می خواهم برای ادبیات برنامه ریزی کنند.ایده های بزرگ همیشه از دسته های کوچک در آمده.امیدوارم که آنچه آمد دریچه و تلنگری هرچند کوچک به دنیای واقعیت شما باشد.نقد را در هر جایی فراموش نکنید .حتا در صف اتوبوسها و نانواییها.در حضور خانواده .بیایید فرهنگ نقد را از اجتماع های کوچک خانواده هایمان بیاغازیم.شما حق دارید که نقد کنید هرچیزی که به نظراتی روشن ومنجر به تولیدی با کیفیت تر شود. دوستتان دارم.در پناه یزدان پاک
|
About![]()
آثار چاپ شده : (1- باران روی عکس ) Archivesهفته چهارم تیر 1388هفته سوم تیر 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم آبان 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته دوم مهر 1386 هفته دوم اردیبهشت 1386 هفته دوم اسفند 1385 هفته چهارم دی 1385 Authorsعلیرضا عاشوری رودپشتیعلیرضا عاشوری رودپشتی Links
شایگان عاشوری رودپشتی
لیلا ابراهیمی |