|
سلام و عرض ارادت به دوستان شاعر و منتقدم که همواره برای اعتلای ادبیات پیشروی ایران در حال تکاپو و جستارندوبدینوسیله ازتمام اهالی تاویل و قلم که به نقد ژورنالیستی و حرفه ای تر احاطه دارند تقاضا دارم تا در صورت تمایل با ارایه ی نشانی و شماره ی تماس مجموعه ی "آبی ستاره بود"که در سال ۱۳۸۰توسط انتشارات تمدن نوین به چاپ رسید این مولف را از راهکارهای فنی و حتا آرای شخصی خود در خصوص غزل پیشروی ایران آگاه سازند .در پرانتز اینکه متاسفانه به دلیل کم کاری و کسر مطالعه در دوستان حتا شاعر این مجموعه شاید به دید بسیاری از دوستان نیامده که از این طریق دعوت به ارائه ی این اثر می نمایم.همواره در پناه پروردگار بزرگ و هنرمند.
(يك بوس كوچولو)
اگرچه دوست نداشتم عواطف قلبي ام را در دايره ي ادبيات و هنر بروز دهم اما عشق و علاقه اي كه خدا به واسطه ي پدر شدنم در من ايجاد كرد من را بر اين داشت تا اثري از بابت تولد جگرگوشه ام خلق كرده باشم .اين شد كه در روز 24/10/85ساعت 45/12ظهرپدر شدم.كه با تولدش غزلي هم آفريده شد.
نامش را شايگان گذاشتيم تا شايد شايسته و بهترين باشد.
اما غزلي كه براي پسرم شايگان گفتم كه تقديمش مي كنم به همسرم:
با اين خيال ابر سفيدي به سر كشيد
من توي ابر بودم و من را پدر كشيد
در ابر مادري كه –تو بودي—بلند شد
با قهوه توي فكر من آمد پسر كشيد
چشم ودهان ولب همه من را شبيه بود
من يك عليرضا ي جديدم اگر كشيد
سي سال پيش من همه ي كودكي تو
كه توي حال من پدري دربدر كشيد
گنجشكها به دور سرم چرخ مي زدند
انگار بند ذوق مرابيش------تركشيد
رفتم برات پيرهني دست و پا كنم
پيراهنت به تن شده مشتاقتر كشيد
با يك كلاه و يك چمدان سيسموني ات
مهمان من شدي (پدري كه پسر كشيد)
روي كدام تخت بخوابد براي تو
شير كدام سينه بنوشد كه سر كشيد
آغوش من كه بالش روياي كودكم
دارد خيال مي كند آنرا پدر كشيد
با مادري فرشته ي شبهاي عاشقي
با شاعري كه نقش ترا مختصر كشيد
در روزنامه هاي جهان اسمت آشناست
وقتي نباشي آن همه را بي خبر كشيد
با اين خيال قند عسل شايگان من!
مادر ترا براي پدر نيشكر كشيد.
اسپيرالي براي تو
اگرچه بخش قبلي پست خيلي شخصي شد اما قول مي دهم كه ديگر شخصي نشود و متن در خدمت عموم باشد .
در پست قبل مثنوي را چاپ كرده بودم كه پيش از آن مثنوي ديگري نوشته بودم كه آن روي تساوي روايت و مواجه خطي با آن است
منظومه ي مهاجرتك
از پشت متني كه نگاهي رو به من دارد
ديدن برايش طعم غمگين لجن دارد
مي بيندم انگار تف روي دو پلكش بست
چون جوش چركيني كه در تبخال رويش هست
در فايل هاي شخصي اش با مرگ مي رقصد
انگار كه با مادر ش تا مرگ مي رقصد
دست مرا از دور مي گيرد و مي بوسد
انگار در چشمان اين زن آب مي پوسد
رژهاي تيره سايه هايي تيره زير چشششششششششششششم
با حالتي غمگين وتنها خيره زير چششششششششششششم
هي اضطراب از گوش هايش مي رود بالا
از نردباني كج كه مي ا فتد همين حالا ↓
در نهري از جلبك - لجن -در فاضلاب شهر
در راديو -در خواب – توي آفتاب شهر
در كاميونهايي كه مي بردند جانش را
در بندري كه بوق كشتي ها دهانش را…….
از پشت عينك تو چه مي بيني به جز من ---من؟
اين ؛من؛كه ترسيده ست از تنهايي اين زن…………
( اين "من"كه بر تنهايي خود بارها ...ريده
بر سرنوشت تيره اش هر روز.... شاشيده)
با "من"چگونه؟تازه ديدم ديده تر آمد
از آنچه كه ترسيده بودم بيشتر آمد
يخچال را وا كن بريزش استكاني پر ……….
لبريز كن در بندهاي پيكرم آجر
با من برقص و هي برقصان دستهايم را
تسكين بده سردرد اين رگ مست هايم را
"من "را بياور زود بالا پس بده "من"را
"من"را كه دزديد از خودم در اين شب تنها؟
█ █ █ █
( ماركو) بيا با من سفر كن توي متني كه………
هر روز مي زنگيد تلفن توي متني كه………
دنيايي از غربي كه در يك شرق مي رويد
اين متن تا خود را در اين خرچنگ مي جويد
از پشت متني كه نگاهي رو به زن دارد
ديدن برايش طعم غمگين لجن دارد
ماركوپولو ابريشم اين جاده پوسيده
موي بلند عشق را از جاده پوشيده
هجرت كن از اين شهر پي در پي لجن آلود
در يك تونل اطراق كن در تونلي مسدود
با خرس هاي جنگلي صيدي بزن امشب
تانگو برقصان صيد خود را در بدن امشب
آزاد كن دستان در زنجير پيچت را
ديگر نترسان زهره ي نا بود هيچت را
در ماهواره تيزري شو خود فروشي كن
پيراهنت را در بياور توي گوشي كن
با شعر يك شاعر توافق كن بر آزادي
آنروزهايي را كه بي من دل به او دادي
در خواب مخفي عاقبت تنبيه خواهي شد
رقصنده ي پتياره اي تشبيه خواهي شد
سيگار برگي را بگيرا ن داخل جنگل ↓
تو گير كردي باز هم در حل اين جدول↓
سيگار برگت را كجا روشن كني بهتر
از قلب" هاوانا "ي بي "چه" مرد بي مادر
سيگار برگت را بگيران جنگل ما را
بايد بسوزد پشت اين عينك يكي از ما
من سوختم در داخل اين متن پي در پي
حالا تو بايد سوختن ها را ببيني هي
اين متن هر روزش از خود ش مي پرسد اينها را
اين زندگي از پشت عينك مي كشد ما را
با چشم من كورم بيا بردار چشمم را
اصلن نمي خواهم ببينم لحظه اي حتا
از پشت متني كه نمي بينم ترا گم شو
از ذهن من از چشم هاي مرگ بيرون رو
█
█
█
پاراگراف بعد تصميم بدي دارم
مي خواهم اين زن را از اين تركيب بردارم
و عينكش را توي جيبش مي گذارم تا
بهتر ببينم صورت غمگين و زرد ش را
آرام دستش را گرفتم پابه پا بيرون
از متن بيرون مي زنم اكنون بي اكنون
در خارج از اين متن او خوشبخت خواهد شد
حتمن خيالش از همين رو تخت خواهد شد
آرام خواهد شد به يك بستر كدئين وار
سردردهاي مزمنش هم خوب شد انگار.
===========================================
|