|
"جشنوارگي در واهه ي حاكميت"
آنچه من را بر آن داشت تا دراين پست به واقعيات بسته ي در ادبيات امروز بپردازم پيشتر نشات گرفته از جشنواره هايي بوده كه اخيرن در حوزه هاي مختلف در كشور برگزارشده است.
پس از انقلاب اسلامي حوزه هاي مختلف هنري كه به همراه انقلاب اسلامي دست به يك رفرم عقيدتي زده بودند در هر حوزه مخصوصن هنر و ادبيات با تغييرات دولتي مواجه شدند.اگرچه به لحاظ ساختاري حذف سكس و پاسيزگي از سينما براي اثبات هويت هنر ايراني لازم بود تا آنرا به جهت رفرميزه شدن شاكله ي حكومت نو پاي مردمي برا ي اثبات جهاني و البته رشدوتوسعه ي فرهنگي نيازي به قاعده و به جا بوداما آنچه دراين باره آب ازسر هنروهنرمند متعهدايراني گذرانده اخيرن برخوردهاي غير دموكراتيك وزارت لانه ي ارشاداست كه ديگر براي خودش مانيفست هنري صادر ميكند.البته برخوردهاي دولتي با مساله ي هنر در جوامع شرقي ودر حال توسعه چيز تازه اي نيست در حالي كه جهان مترقي به خوبي دريافته كه در هنردولتي چيزي خلق نميشودكه البته صرف نظر ازهنر-آن تبديل به يك ابزارسمي و گول زننده ي مردمي براي فرهنگ جامعه خواهد شد.
در جشنواره هايي كه امسال در حوزه ي شعر كه براي نخستين بار افتضاح گرديدو نيزسينما كه بيست و پنجمين دور خود را گذراند در هر دو مقوله به صراحت المان هاي مورد حمايت دولت عنوان شد كه بسياري از هنرمندان را با يك عصبيت از پيش ريشه دوانده اي مواجه ساخت...در حوزه ي سينماكه به صراحت فيلم هايي كه بارپايين فني به لحاظ مضمون و هنري و علمي سينما داشتند اما داراي مضمون هاي تشويق پذير دولتي بودند جوايز اول تا چندم را گرفتند هر چند فيلم هاي خوبي هم در اين دوره بود اما به واقع بايد زنگ خطر را براي سينماي ملي به صدا در آورد.آخر در رسانه اي كه سناريو-تهيه كننده-عوامل پشت پرده همگي از دولت نشات مي گيرند با اينگونه برخوردهاي نظامي سياسي كه جز تخريب چهره هاي تاثيرگذار حاصلي جزبي اعتمادي منتج نمي شود چه چيزي عايد فرهنگ و هنر ما مي سازد.(بيش ازاين در حوزه ي سينما حرفي ندارم)
من زير نيم خط بالارا خط كشيدم تا شما را به تامل درباره ي رويكرد هنر و برخوردهاي مغرضانه ي با آن پس از انقلاب دعوت كنم.
پس از دو سال كه از پيروزي انقلاب سپري شد با جنگي نا خواسته كشور وارد مهلكه اي شد كه هشت سال انرژي يك حكومت تازه تاسيس مردمي را گرفت.تقابل هايي كه دراين دوره در نسل هاي پيش از انقلاب و پس از انقلاب چه آنها كه در جنگ بودندويا با جنگ نفس كشيدندو چه آنها كه اصلن از جنگ تنها خبر هايي را ميشنيدند تصويري در مخيله شان ساختند كه تداعي گر نوعي ادبيات كه شايد ازجنگ جهاني اول با نام ادبيات مقاومت از آن ياد ميشد ادبياتي به نام ادبيات دفاع مقدس را آفريدند و در آن به مرور به عنوان نوعي ادبيات بومي دست به آفرينشي خود دستور زدند.
تحريف ها و فرا روايت هايي كه در اين خصوص توسط شاعران دهه ي 60بوجود آمد چيزي نيست كه بشود از آن گذشت واقعيات جنگ از روايت اندك بزرگان ادبيات ما به جامعه نشان داده شد اماسيل غير واقعياتي كه پس از جنگ از اين آب گل آلود بهره هاي مادي از آن خود كردند را چه بايد كرد. ؟
بسياري از اين افرد كه هرساله در تمامي جشنواره ها (كه نمي دانم كجايش جشن
برگذار ميشود)ي" دفاع مقدس-شعر علوي-شعر عاشورايي-نماز-انتظار-خرداد-شهريور-بسيج-شب شعر فجر"وهزاران عنوان برگزاري دولتي كه در آن بيشتر به شعار پرداخته ميشود تا شعرهستند حضور دارند وبا رويكردي اقتصادي به آن مي نگرندوسكه هاست كه تقس عزيزان نورچشمي ميشودوعناويني است كه همچون درجات نظامي بردوش اين شاعران مي چسبدو دراين ميان براي خالي نبودن عريضه دوسه نفري راهم از مخالفين دراين بازي شركت مي دهند.البته بمانداز تحريف هاي ديني وتقدس آفريني كه توسط اين شاعران كه بعضا ماعرنددرحوزه ي دين ومذهب درميشودوچه افتضاحي درنسل بعدي درساختارديني شان ايجاد ميكندو وامصيبتا...بسياري ازاينان از دين تنها مرثيه پردازي اش را فهميده اند(درك واقعي دربسياري از اين شاعران به آنچه مي سرايندوجود نداردوتنها به نتيجه ي مادي آن مي نگرندوتعدادانگشت شماري هستند كه انصافا شاعرانه در اين حوزه ها قلم مي زنند.)
بياييم قدري از ديدگاه يك داور به اين مسايل بنگريم آنچه در واقعيت امر موجود است اصل بي شغلي بسياري از اين دست شاعران است كه تن به هركاري نمي دهندوبه هر قيمتي شده براي كسب عناوين سكه آلود دست به سرايش متوني باب مسابقه مي زنند و اينجا مي گوييم به چه قيمتي؟
سوال اينجاست در كشوري هفتاد ميليوني قريب يكصد هزار شاعروجود دارد كه احتمالن اين آمار شامل آن دسته از علاقمندان به شعر هم كه شايد تا حالا سه چهار متن شعري نوشته اند هم ميشود..اما نحوه ي حمايت از اين جمعيت علاقمند و شاعرچگونه بايد باشد؟نبود انجمن هاي غير دولتي با امكانات دولتي وغير نظارتي چيزي ست كه تا كنون به آن جامه ي عمل پوشانده نشده .جشنواره هايي كه غير مناسبتي باشد از سوي دولت تاكنون اعلام برگزاري نشده وشايد هم اصلن هم برگزار نشود در جايي هم اگر برگزار شده با بودجه هاي شخصي و شركت هاي خصوصي علاقمند به حوزه ي ادبيات كه خود نيز از اهالي قلم هستند بوده نمونه ي اخيرش جايزه ي" شعر كارنامه "بود كه آن هم به مدد دولت تعطيل گرديد.پيش وپس از انقلاب متاسفانه اين رويكردهاي خودمختارانه ي دولتي و سياست هاي غلط و سليقه مداراستبدادي كه در حوزه ي ادبيات پيش گرفته شدباعث انزواي بسياري از شاعران و نويسندگان در قيد حيات يا مرحوم شدآنهايي هم كه دستشان در خورجين خودشان بود از كشور خارج شدند وبه آنها كه باقي ماندند دري بري گفتند.مي خواهم عرض كنم كه ورود به باب گفتگوي سياسي اگر از منظرتيزهوشي باشد آسان است آن هم با استدلالي صحيح.
دربسياري از كشورهاي مترقي درتمام عرصه هاي هنري دولت با ارايه ي تامين هاي اجتماعي وسياست هاي جذب كننده هنرمند را جزو فعالي از يك جامعه ي پويا مي سازدتا اگر هم به دشمني يا نقد حاكميت پرداخت راه هاي شنيدن از راه گفتگو باز باشد.هنرمند آزاد است كه هر چه دارد به دايره بريزد كه اگرشاعري يا نويسنده اي هنرمندي دست به تاويل حاكميت زدبه جاي خفقان و فيلتر كردن وي به حذف موارد به حقه ي مورد انتقاد وي مي پردازد وشايد تشكر هم مي كنند از اين دست هنرمندانشان كه دولت را با كاستي هايش در هر عرصه اي آشنا مي سازند اگر چه اين تجليل به صورت كتبي نيست اما باز خور مثبت دولت از برخورد با اين موارد به گونه ايست كه تغيير احساس ميشود.
اما در جايي براي دوستي نوشته بودم كه برخوردهاي دولتي با شعر من باعث شد تا نوعي انزجار از حاكميت موجود در شعردرمن بوجود بيايدكه درست پس از 5سال از آخرين مجموعه اي كه از من چاپ شد اثري كه به گفته ي بعضي از دوستان منصف از تاثيرگذاران غزل پيشرو ايران محسوب ميشوداز دايره ي خود تبليغي خود را خارج سازم.اما اشتياق دوستان ديگر در شركت كردن بسياري از عناوين جشنپارگيهايي كه آوردم به حدي بود كه هوش از سر هنر برده بود و پاي در وادي بي هنري نهاده بود اما آنچه تا كنون از آن پرهيز كردم شعر مناسبتي بوده ونان به نرخ روز خوري.شايد بعضي از مراجعين به اين پست احتمالن از بستگان يا وابستگان شعردولتي باشندو در همين راستا بنده را خارج از عقيده و تكريم ديني بنامندكه محض اطلاع همين دوستان عرض مي كنم كه من به شرط احتياط مسلمان نيستم و اينجا هم مبحث سكولاريسم راه نيانداخته ام و بحث من هنر براي هنر است.در همين جنگ لعنتي نوجواني ام را سوختم و پدرم هم با شيميايي شدنش در جنگ همراه با هم رزمانش كه امروزها برايشان كنگره ها برگزار ميكنند جنگيدو از روي سرمن و هم نسلان پايتخت نشينم بمب ها رد شده و طعم تلخ جنگ را در پناهگاه هاي جنگي درك كرده ام .
شعارزدگي آن چيزيست كه با آن مخالفم.
با اين وجود اين مقال شايد به قباي بسياري از دوستان وابسته بربخورداما اينها تنها گوشه اي از مصيبت وارده به ادبيات امروز ايران است كه بيش از اين در اين باره سردرد نمي آورم.
اما شعري كه در اين پست در نظر گرفته ام شعريست از مجموعه ي در دست انتشار "اتاق بي لبه":
"قتل راوي"
راوي نمي دهد به تو ديگر اجازه مرد
با من بيا كنار-----نكن با خودت نبرد
اين جنگ بودن تو و جنگ نبودنت
حال مرا به هم زده از هر چه بودنت
ما هر دو مانده ايم در اين متن دربدر
آواره ايم توي جهان هر دو بيشتر
دست مرا رها كن واز متن كن فرار
چون هست احتمال هر آن لحظه انفجار
من بسته ام به سينه ي خود بمب ساعتي
از دست تو..تو..راوي منحوس لعنتي
تازه عروس من كه غزلهاي پيشتر
پاشيد روي خود گازوئيل هاي شعله ور
هرجور خواستي كه تو كردي روايتم
تيغي بكش به پهنه ي غمگين صورتم
آزادشو برو به جهنم كه سالها
زاييده اي جنين جنون در خيالها
يك نيمه شب درست شدم قاتلي جوان
مردي كه كشته همسر خود را در اين جهان
"زخمي بزن عميق تر از انزواي من"(پل الوار)
اي روح لخت گاه كه مردي و گاه زن
شايد به خاطر تو زبانم عوض شده
از ديدگاه من كه جهانم عوض شده
زنها برهنه توي غزل جنگ مي كنند
بازيگران بدون بدل جنگ مي كنند
نقاش هم كه نقشه برايت كشيده است
آهنگساز از همه نت ها بريده است
حتا اگر جوان بشوي با "دو...ر...مي...فا..."
با "فا..ر..سي..ر..."حكمت فرزانه ي صدا
مشكل تويي كه قاعده اينجا عوض شده
از ديدگاه من كه جهانم عوض شده
توديگرآن روايت غمگين نمي شوي
از سوي هيچ قاعده نفرين نمي شوي
حالا خودت شو مستقل از هر نظر كه هست
از خود بگو از اينكه دلت پيش از اين شكست
از بغض شيشه هاي اتاقت بگو كه مرد
از اين آپارتمان كه دلت راچنين فشرد
همسايه اي كه سايه ي يك جغد خانگيست
همسايه اي كه مايه اي از جاودانگيست
قيچي بزن نه.. ...كارد بكش روزنامه را
در متن حل شو بعد بچش روز نامه را
از توي متن ديد بزن روبروت را
همسايه منتظر شده تا آبروت را......
چون بادبادكي كه سرش گيج مي رود
گيجي تو مصادف هر روز هفته است
چون "خودكشي"براي تو تعيين كننده است
مردن گزيينه ايست كه تسكين دهنده است
مردن اجازه ايست كه از زندگي گرفت
وقت تنفسيست كه پيچيدگي گرفت
تفكيك كن زمين و زمان را براي من
راوي كجاست تا كه بگريد به جاي من
يادم نيامد اينكه چرا كشته بودمش
از ياد....آم....اينكه... چ....تا...كشته بودمش
پس تكه تكه تكه شدي راوي عزيز
چيزي نمانده از تو بجز صندلي و ميز
جايي كه روي آن شب و روزت به سر نشد
جايي كه يك مخاطب تو بيشتر نشد
حق با من است قتل تو يك انتخاب بود
كشته شدن براي تو عين ثواب بود
كاري نشد برات كنم باختم ترا
از بس كه مرده آمدي و ساختم ترا.
|