خب این همه شعر را برای چی یکهو اینجا گذاشتم؟ می دانم ولی مهم نیست

حرفها را اگر بزنم

دردشان میگیرد

واز آنجایی که من آدم دل نازکی هستم

طاقت نخواهم آورد ...

 

  •  
  • به گم شدگیهای شاعران جهان .


  • آدم پناهگاه بزرگیست با دردهاش شکل گرفته ست
    مثل درخت ، ساکت و تنها ، پا دردهاش شکل گرفته ست

    او شاخه های خشک تنش را انداخته دوباره بروید
    آنقدر مانده این طرف خط تا دردهاش شکل گرفته ست

    هر آدمی درخت خودش را روزی که اتفاق می افتد
    می کارد و بکارت خود را . . . یا دردهاش شکل گرفته ست ؟؟

    می کاشته دوباره خودش را در گریه - غصه های نهنگی
    وقت به گل نشستن او شب - ها - دردهاش شکل گرفته ست

    دندان سی و دو حرف بزرگ است وقتی که اتفاق بیافتد
    می - ر - دو - فا - دو - فا - دو - ر - می - فا . . .
    " فا " دردهاش شکل گرفته ست ...
  •  
     
    ------------------------------
    از مجموعه ی "پیشنهاد سیب زمینی ها " مجموعه شعرهای آزاد ۹۲-۷۸
     
     
    تو آنقدرها هم بد نیستی 
    دستی اگر روی خاطراتت بکشی
    میشوی عینهو لیلی تمام دیوانگیهای من
    تو با تمام خاکی که روی صورتت نشسته

    قلب منی
    ترنگ در سرزمین تو به بار نمی نشیند
    شیرین از سوی تو فرهاد را اینگونه مجنون کرد

    حالا
    با تمام عاشقانه هایت
    اتوبوس بعدی را سوار شو
    و به خانه ی من بیا
    من برایت لیمو پوست کنده ام
    تااناری از تو بگیرم
    --------------------------------------------------------
    تقصیر جمعه نیست اگر حال من بد است
    پایان هفته خستگی ام در نمی رود . . .
    یک هفته مثل اسب دویدن برای چی
    بیهودگی نشسته و از سر نمی رود
    ----------------------------------------------------------------
     
     
    از من چه می خواهی اگر من خالی ام از هیچ
    پوچی حقیقت دارد و ما هیچ بسیاریم

    هر بار دارایی مان در دور باطل سوخت
    ما وارثان بی شمار از نسل دیواریم

    با تلخی هر قهوه اندام زمستان را
    در سبزی هر باغ خشکیده رها کردیم

    این دستمزد خانه سازی روی دریاهاست
    حالا که خاکستر نشینی گیج و بیماریم

    می خواستیم اما نشد آنها نمی دانند
    ما در کنار هر غزل تا صبح رقصیدیم

    با گریه از خوابی بد و آشفته پاشیدیم
    در خواب بودن هایمان گفتیم بیداریم

    ما با عروسک ها مترسک های خود بودیم
    ما با کلاه و مندرس ها حال می کردیم

    با چوب ها در آستین خود به جا ماندیم
    از بس که جان در ما نماند اینگونه بی عاریم

    هر دار بر پا شد تماشاچی شدیم آنوقت
    از کودکان در شکم لبخند می خواهیم

    ما درس های عبرت خود را نفهمیدیم
    تصمیم های خانوم کبرای بیکاریم !
     
    ------------------------------------------------------------------
     
    غزلی از مجموعه" اتاق بی لبه- پوست اندازی " .


    این غزل ریتمی سرضربی دارد و وزنی نو دارد .امید به اینکه سلولهایتان را به ضرب بیاورد.


    "شکری تلخم"

    که چه من نگران شده ام هی ها که چه من نگران شده ام هولا
    که چه غمگینم پس از این شبها...که چه درگیرم چه شدم حالا

    همه جا با من همه جا بی من سرِ مشغولی شده در فکرم
    چه شتابانم چه یواش اما به کدامین سو بروم ها .....ها........؟

    دل قندانی شکری تلخم که به کامی دل زده می بندم
    بروم یا نه؟ بروم با کی؟به کجا تنها به کجا تنها ؟

    همه جا زندان همه جا بندم من اگر خود را به تو می بندم
    تو رهایم کن که در این زندان به رهایی تازه کنم خود را

    نگرانم من که تو برگردی نشناسی این تن عریان را
    تن عریانی که جهانش را بسپارد دست همین دنیا

    من اگر غمگین من اگر شادم من اگر تنها من اگر با تو
    چه تفاوت می کند این یا آن که نباشم منتظر فردا

    که چه من نگران شده ام هی ها که چه من نگران شده ام هولا
    هیجانم قصد جنون دارد که چه مجنونم سر این لیلا.
     
     
    --------------------------------------------------------------------------------------------
     
     
    مادرم وقتی مرد
    سنگ نویس اسمش را غلط نوشته بود
    هر سال که به عیادت مادرم می روم
    مداد و پاککن سیزده سالگی ام را بر می دارم
    و به سنگ قبر مادرم نوزده می دهم .

    "باران روی عکس " 1378-انتشارات تمدن نوین
     
     
    --------------------------------------------------------------------------------------------
     
    شعری از مجموعه ی "اتاق بی لبه" کتابی که این روزها جایش در نمایشگاه خالیست وچقدر غمگینم که سهم من از این همه سال اهل قلم بودن ممیزی سختگیریست که نمی دانم چرا مجوزی به این مجموعه نداده است .مجموعه ای که بارها توسط خودم سانسور شده .نمی دانم دیگر سرش را باید بگذارم لب حوض و بیخ تا بیخ ببرمش.

    اوهام 1

    انگار توی خواب خودم ریختم ترا
    با گریه سر رسیدم و بوسیده ام ترا
    چون دانه های سرخ اناری مچاله ام
    با در
    د گریه کرده ام و دیده ام ترا

    می خواستم سکوت کنم وا گذاشتم
    خود را درون سینه ی تو جا گذاشتم
    می خواستم ادامه دهم دل نمی گذاشت
    دل را برای لحظه ای تنها گذاشتم

    تنها شدم دوباره اگر با تو می شدم
    درگیر و دار خواب سحر با تو می شدم
    با این وجود خواب ترا سر بریده ام
    بی آشیان و دست به سر با تو می شدم

    می خواستم ادامه دهم در تو تا خودم
    باغ سیاه بختی خود را عوض کنم
    این راه سخت پر خم تغییر کرده را
    باید پیاده این همه را بی تو گز کنم .
     
    ----------------------------------------------------------------------------
     
    این اشک های خوشبختی منند
    که از زیر چشم های پاک تو می افتند
    خیره خیره نگاهم می کنی
    مبادا از دستم داده باشی.
     
     
     
    ---------------------------------------------------
     
     
    " کارگاه پنبه زنی "

    می شد از دست داد خود را نه؟ وسط کارگاه پنبه زنی
    پنبه های ترا اگر زده اند لب کبریت را به جای زنی !
    بیخودی التماس می کردی صف بی رحم اره کم نشده
    میخ ها هم هنوز روی درخت حکم آویز دوست داشتنی
    توده ی خواب هام را دیدی وسط کارزار خندیدی
    من تمام تنم کهیر زد و ... شدم آن زشت روی دل زدنی !
    انتظار از کسی نداشته ام انتظار از تو لااقل هرگز
    من که تنها میان خود بودم لای این دخمه ی فرو ش
    دنی
    دهنم مزه ی بدی دارد صبح ها نا شتا اگر باشم
    منتها یک درخت آزادم یک درخت جوان له شدنی
    اثر چند خط پی در پی روی هر کاغذ سفیدم هست
    دل من سفره ماهی زشتیست توی یک طشت پاره ی چدنی
    من خوراک تمام میمون ها اثری تلخ مثل ودکایم
    پنبه های مرا چقدر زدند سوختم در اجاق ← سوختنی ... !

    این غزل نیمه ایداشت که صبح امروزبه معرض دوستان قرار دادم و آن چند بند اتود غزل بود که امروز عصر تمامش کردم.حیفم آمد همینطور نیمه تقدیمتان کنم.ازتمام دوستان به خاطر لایک و کامنتهاشان سپاسگذارم و اگر حذف شد به خاطر همین مساله بود.
     
     
    --------------------------------------------------------------------------------------------
     
     
    عذاب می کشی
    این اما ابزار اصلی زندگیست
    که هر آفتاب بیاید
    وهر ماهتاب بتابد
    تو با آن زاییده میشوی
    وبعد خواهی مرد
    در این عذاب
    غمی نهفته ست
    که تو را به من می سپرد
    دستم را محکم بگیر
    مبادا گم کرده باشی ام.
     
     
    --------------------------------------------------------
     
     
    چمدانم را بسته ام
    و برای اینکه در دلت جا بگیرم
    خودم را
    برای یک حبس طولانی آماده کرده ام
     
     
    ------------------------------------------------------
     
    تو معمول چیزهای نا معلومی
    انبوه بسیار پریشانی
    می خواهم برگردم
    و تمام خرابکاریهایم را درست کنم
    حتا همان پلی که منفجرش کردم
    حتا همان لبی که نبوسیدم
    حتا همان نگاهی که سیر نکردم

    چگونه با گندی که به زندگی ات زده ام
    دوباره می توانی ببخشی ام
    من سرشار از ناباوری ام
    تو باورم کن .
     
    -------------------------------------------------------------
     
    تقدیم به تو .به تو .تو .خود تو
     

    به خانه ای که مرا در بغل بیاساید
    که حل کند که بهضمد مرا بفرساید

    مرا به دنده ی هر موش کور سُر بدهد
    تناسخم بدهد بعد هم بیاغازد

    ادامه ام برود در تن زنی هندو
    و بی معاشقه در من شود بیانجامد

    دوباره خواه دوباره ، دوباره از سر نو
    که از تسلسل این شعر دست بردارد . . .

    میان رفتن و ماندن به من نگاه کند
    همیشه خاطره باشد مرا به یاد آرد

    به من اجازه دهد تا خودِ خودم باشم
    و بی ملاحظه در من به باید و شاید . . .

    و هیچ وقت نخواهد که تن به دل بدهم
    که اعتراض کنم تا دوباره برگردد

    همین که باز رها می کند مرا با درد
    همینکه پا اگر این بار داد شوخی کرد

    که پیش از این همه جا با من ارتباط گرفت
    چه رابطه که غم انگیز بود و خیلی سرد

    مرا نجات بده راوی از چه می ترسی
    مرا ملاحظه کن ای مخاطب پر درد

    صدا گرفته شد از من چه چیز باقی ماند ؟
    به جز تو که غزلی را کنار من می خواند . . .
     
     
    -------------------------------------------------------------------------------
     
    چه چیز می تواند من را به آرامش برساند وقتی در من هزارپایی سمج دارد می لولد .وقتی صبح تا شب تمام من دارد از من دور میشود .دلم به حالش سوخت.دیشب را وقتی گفت :

    "علیرضا خیلی دلم برایت تنگ شده"

    تازه فهمیدم چقدر از خودم و از او دور شدم .تا چشم باز کردم دنیایی از رسالت و مسوولیت روی دوش هایم حس کردم و این بار هر روز و هر روزتر بیشتر و بیشتر می شد و من می ماندم و اندوه یک سوسک درمانده . وقتی تمام هدف ه
    ایت را یک سوسک بدجنس چنبره زده باشد و تمامت را از تو ذره ذره بگیرد کجای این جهان فریاد می زنی خودت را مرد! تو کجای خودت گم شدی علیرضا ! چند بار مرگ را به چشم دیدی و نهراسیدی ؟ و همچنان استوار به آینده ات هشدار دادی که حق افسار گسیختن ندارد.کجای این بازی دارد ترا امتحان می کند .شاعری که توی ذهن تو دارد ترا می جود تویی ؟ یا بهت یک نسل سوخته ؟نکند کبریت این نسل را تو کشیدی؟

    من هر روزم را پرم از این جرو بحثهای بی مقدار .داریم کجا می رویم.ما این راه را بلد نیستیم.این راه مال کجای جهان توست مرد؟

    اما پس از این همه وقت شعری برای تو دوست مخاطب من که هر لحظه سایه ات دورتر و دورتر میشود و من که تمام تو را قی کرده چشم های منتظرم وقتی نمی بینمت .نمی بوسمت.نمی خوانمت ...



    که خسته بودنت از انزوای هر شب بود

    کنار وسوسه و تلخی خود ارضایی

    تمام بودنت از جمله هات خالی شد

    نبودنت همه جا روی بهت تنهایی

    تو از کدام قماشی چه آلیاژ گسی؟!

    که هیچ وقت نشد تا به داد خود برسی

    تو در صدای زنی در دری بری هایش

    در آن خزعبل بیهوده ای که نیست کسی

    در آکواریومی از هوا در آبی سخت

    عروس ماهی زجرآور نجاتگری!

    بیا نجات بده تا به زندگی برسم

    به این ندیده که اینگونه میشود سپری

    همیشه تنهایی در کنار هم بودن

    میان خنده و شادی کنار غم بودن

    همینکه فکر کنی ... فکر می کنی هستی

    شبیه مرگ در اندوه " آ " و "دم" بودن

    به جستجوی چه هستی به جستجوی خودت؟

    نگرد چیز مهمی نمی کنی پیدا !

    تو آن دریچه ی بازی که باد بازش کرد

    در این گشایش مسموم و خسته و تنها

    در استراحت یک ظهر ساکت مرطوب

    کنار من هستی استوانه ای در دست

    دهان گرفته ، به دندان گرفته ، خواب آلود

    برای بودنت اینجا بهانه آیا هست؟!

    تباهی این عصر بعد رفتنت پیداست . . .
     
     
    ----------------------------------------------------------------------------------
     
    بریده بریده
    دوستم داشت
    دوستش داشتم من اما پیوسته
    در این میان
    تفاوت بود در یگانگی ها
    در لبخندها
    که تداومی از عشق بود
    آهسته .
     
    --------------------------------------------------
     

    در حال اهتزاز به دنیا رسیده ام
    اکنون که در پیاله ی چشم تو جاری ام
    می خواستم کنار تو هی زندگی کنم
    هی زندگی دوید که : " یک اسب باری ام "

    من اسب باری تو شدم خار برده ام
    هر روز زندگی ترا دست خورده ام
    می شد به این نتیجه رسید اینکه می برم
    در دوره ی شکنجه ی این بارداری ام

    با روزهای خود چه کنم در چه حالتی
    می شد به زندگی تو آرامشی دهم
    من شربت مسکن آلوده ای شدم
    در داخل دهان تو در حال کاری ام !

    در لای خود به لذت این متن پی ببر
    باید که در دهان تو کاری کنم ، عبث
    با من به سرنوشت تبهکار ها بیا
    این قیمت گزاف تو از راز داری ام !

    حالا برای تو غزلی تازه دم شده
    امروز را برای تو یک جور دیگرم
    قطعا تو روی من به دلت پشت می کنی
    این است انتظار تو از بی قراری ام .
     
    -------------------------------------------------------------
     
    امروز راوی غصه های خویشتنم
    فردا را چه کنم
    آنگاه که در باور من
    سکوت
    آواریست از عدالت خشمگین!
     
    -----------------------------------------------------
     
     
     
    این همه شعر را برای خودم نگذاشتم . برای تو مخاطب بی بخار و بی تفاوت گذاشتم که مثل گاو می آیی و مثل اسب میروی و هیچ تاثیری در تو نمی گذارد . هیچ ردی از اینکه این همه وقتت را روی این شعرها گذاشتی و خواندیشان و تاثیری در تو گذاشته یا نه . چرا ما اینقدر گاو شده ایم . گاوی بی ثمر نه با ثمر .
     
    ما را از این وضعیت نجان بده ای آفریدگار هستی .نجاتمان بده .نجات
     
     
     
     
     
     

     

     

     

    سال نو شد و دل ما اما نه . . .

    امیدوارم تازگی به سرزمین دلهایتان فرود بیاید . سرشار از عشق و یک رنگی باشید الهی.

    دلم برات تنگ شده

     

     

    چه چیز می تواند من را به آرامش برساند وقتی در من هزارپایی سمج دارد می لولد .وقتی صبح تا شب تمام من دارد از من دور میشود .دلم به حالش سوخت.دیشب را وقتی گفت :

     "علیرضا ! خیلی دلم برات تنگ شده"

    تازه فهمیدم چقدر از خودم و از او دور شدم .تا چشم باز کردم دنیایی از رسالت و مسوولیت روی دوش هایم حس کردم و این بار هر روز و هر روزتر بیشتر و بیشتر می شد و من می ماندم و اندوه یک سوسک درمانده . وقتی تمام هدف هایت را یک سوسک بدجنس چنبره زده باشد و تمامت را از تو ذره ذره بگیرد کجای این جهان فریاد می زنی خودت را مرد! تو کجای خودت گم شدی علیرضا ! چند بار مرگ را به چشم دیدی و نهراسیدی ؟ و همچنان استوار به آینده ات هشدار دادی که حق افسار گسیختن ندارد.کجای این بازی دارد ترا امتحان می کند .شاعری که توی ذهن تو دارد ترا می جود تویی ؟ یا بهت یک نسل سوخته ؟نکند کبریت این نسل را تو کشیدی؟

    من هر روزم را پرم از این جرو بحثهای بی مقدار .داریم کجا می رویم.ما این راه را بلد نیستیم.این راه مال کجای جهان توست مرد؟

     اما پس از این همه وقت شعری برای تو دوست مخاطب من که هر لحظه سایه ات دورتر و دورتر میشود و من که تمام تو را قی کرده چشم های منتظرم وقتی نمی بینمت .نمی بوسمت.نمی خوانمت ...

     

    که خسته بودنت از انزوای هر شب بود

    کنار وسوسه و تلخی خود ارضایی

    تمام بودنت از جمله هات خالی شد

    نبودنت همه جا روی بهت تنهایی

     

    تو از کدام قماشی چه آلیاژ گسی؟!

    که هیچ وقت نشد تا به داد خود برسی

    تو در صدای زنی در دری بری هایش

    در آن خزعبل بیهوده ای که نیست کسی

     

    در آکواریومی از هوا در آبی سخت

    عروس ماهی زجرآور نجاتگری!

    بیا نجات بده تا به زندگی برسم

    به این ندیده که اینگونه میشود سپری

     

    همیشه تنهایی در کنار هم بودن

    میان خنده و شادی کنار غم بودن

    همینکه فکر کنی ... فکر می کنی هستی

    شبیه مرگ در اندوه " آ " و "دم" بودن

     

    به جستجوی چه هستی به جستجوی خودت؟

    نگرد چیز مهمی نمی کنی پیدا  !

    تو آن دریچه ی بازی که باد بازش کرد

    در این گشایش مسموم و خسته و تنها

     

    در استراحت یک ظهر ساکت مرطوب

    کنار من هستی استوانه ای در دست

    دهان گرفته ، به دندان گرفته ، خواب آلود

    برای بودنت اینجا بهانه آیا هست؟!

     

    تباهی این عصر بعد رفتنت پیداست   . . .

     

    درانتظار قطاری که بر نمی گردد

     

    در انتظار قطاری که برنمی گردد

     

     

    یه شب تو یه فرودگاه ٫ یه مرد     یه زن٫ نه٫ من به خاطرات نپیوستم رز٫ گوربابای منطق٫زندگی یه فیلم سینمایی آمریکایی با پایان خوش نیست٫   یه کثافته  ٫ خب اونوقت چطور باید زبونش رو عوض کرد؟ ٫  ماباید پایان خودمون رو اختراع کنیم   ٫  کسی پایان خوش رو برای ما نمی نویسه   ٫  میدونی یکی یه روزی گفت ٫   همه چی بستگی به این داره ٫  که تو کی فیلمت رو تموم کنی!

     

    (جامانده از جت - دانیل تامپسون  بازیگران اصلی ژان رنو و ژولیت پینوش)

     

    در این مدت که اینجا ننوشتم  به جایش روی کاغذ خوب کار کردم وحالا حال بهتری هم دارم و می توانم کارهای بزرگتری انجام بدهم.شاید ۵۰۰تا فیلم دیدم که درهر پست چند نمونه شان را معرفی می کنم.و آخرینش هم همین" جامانده از جت" بود. باور کردنی نیست دیالوگ آخراین فیلم من راهول داد تا پستم را به روز کنم و از تامپسون خیلی ممنونم که من رابه این عشق بازگرداند.

     

    دیگر دارم با این مساله که کتابهام مجوز نمی گیرند یا حضرت ارشاد معلقت نگه داشته یا ناشرت در میان منجلاب مشکلاتش غرق شده و کم آورده و مشکلاتش را حواله می کند به گردن این و آن دارم کنار می آیم . امسال را می خواهم با روزهای خوبی شروع کنم که رویش درش باشد.می خواهم آغاز و پایان خوشم را خودم تشکیل بدهم.نمی خواهم پیرو چیزی یا کسی باشم.و این حق من است .آزاد آفریده شدیم و دوست داریم آزاد هم از این حال برویم.

     

    هر بار که سال جدیدی میرسد نمی دانم یک سال به عمرم اضافه شده یا یک سال از عمرمن کم شده (گاندی)  

     

    این روزها خیلی ترانه های دهه ی گذشته ام را بیشتر دوست دارم و درحال جمع آوری  مجموعه ای از ترانه های ۱۲/۱۳ سال اخیرم هستم .به نظرم آمد که نبودن در این عرصه مجال برای شنیده شدن در ذهن زمین را از من خواهد گرفت این شد که به صرافت جمع آوری این مجموعه برآمدم.یک جعبه ای دارم که در آن مچاله شده هایم را جمع می کنم.وقتی می خوانمشان و یک ملودی فی البداهه رویشان می گذارم می بینم که حیف است کاری برای این مچاله های مزخرف نکنم.دوستان خواننده ای دارم که پیشنهاد دادند که این کارها را بخوانند ولی متاسفانه بعد این همه سال یا آنقدر سخت گیر شدم در دادن کارهایم یا واقعا خواننده ی درست و حسابی به تور این مچاله ها نیافتاده که خواننده ی آنها باشند.با این حال ...

     

    یه روز دوتا کارگر بودند که از صبح زود سر یک کوچه رومی کندن و اون یکی هی پرش می کرد .یکی از همسایه ها یی که صبح می خواست بره سر کار دید اونها رو که هی یکی می کنه و اون یکی هم پرش می کنه یه یه ساعتی رفت تو کوک اون دوتا و دلش طاقت نیاورد و رفت طرفشون و گفت داداش چی کار دارین می کنین شما چرا هی می کنید و هی پر می کنید.یکی از اون دوتا گفت واا...ما تا دیروز سه تا بودیم یکی من که می کندم یکی این که پر می کرد یکی هم لولاکش بود که امروز نیومده .لولاکش نیومده ما کارخودمونو می کنیم...

     

    حالامن هم کار خودم را می کنم اگه لوله کش داستان من پیدا شد می سپرم کارش را بکند نشد من به کندن و پر کردنم ادامه خواهم داد.(ببینید حبس خانگی چه می کند....وقتی خودت رامدتها در زندان دلت بگذاری خیلی عوض خواهی شد)

     

    برگشت

    و از این برگشتن منظوری نداشت

    تنها می خواست

     تمام بودنم را مرور کند

    شاید داشت چیزی از من کم می شد

    و او گویی فهمیده بود.                                

        (از روزها و روزگاران مجموعه شعرهای آزادم)

     

    از این به بعد به تمام کامنتها پاسخ خواهم داد و قطعا دوستان نا راضی ام را راضی خواهم کرد.اگر قصوری بوده بگذارید به حساب دلتنگی هایم/فرصت هایم/تنهایی هایم/غم هایم/و خودشما که عامل همه ی اینها بودید.شما نه اون یکی /اون پشت سریتو میگم ./آقا جان باشمام /شما که پشت اون خانوم خودتو قایم کردی/بیا بیرون/ بیا بیرون/ با خودتوام./تو بودی پس؟

     ـ نه آقا بخخدا ما نبودیم همه ی اینا با هم بودن! خیله خب برید بشینید و حواستون به کارتون باشه.

     با حالی که پیدا کرده ام فکر می کنم انرژی بیشتری دارم.امیدوارم آنقدر محکم و سفت شده باشد پوست طاقتم که جا نزنم .نبرم.وا ندهم.

     

    فیلم لبنان را توصیه می کنم تهیه کنید و ببینید.فیلمی سراسر قهوه ای که بسیار دوربین خوبی به آن نگریسته است.صحنه ای از فیلم را کارگردان به تصویر کشیده بود که در آن الاغی که توسط بمبی در حال جان کندن بود چشم های زیبای الاغ را نشان می داد که در حال اشک ریختن بود.اشک الاغ ... تنها چیزی که آزارم میداد نگاه غیر منصفانه کارگردان به جنایتشان بود که آن را هر کاری می کرد مخفی کند نمی توانست.لاپوشانی که هرگز تاریخ به خود ندیده است....

     

    دنیای این روزگار

     

    این روزهای تلخ خاورمیانه سخت جهان را درگیر کرده من را هم .چه شیر توشیریست .امیدوارم که هر چه پیش می آید نتیجه اش آزادی باشد و آزادی.اتفاق سهمگین ژاپن هم واقعا قلب من را سوزاند امیدوارم که انسان این روزگار به خودش مغرورنشود و بداند که در هرشرایط در مقابل طبیعت فروتنانه تر رفتارکند.و بازهم امیدوارم که حادثه ی چرنوویل تکرار نشود.حادثه ی وحشتناکی بود امیدوارم که هرگز طبیعت تکرارش نکند.

     

     

    فیس بوک فارسی

     

     دوستانی که دوست دارند در فیس بوک باهم پیوند دوستی داشته باشیم می توانند به نشانی فیس بوک من بروند و درخواست دوستی شان را بدهند که تنها همین دوستی ها و رفاقت می ماند و بس.خدا را چه دیدی شاید بعد از این نباشیم و حسرت این روزها بعد مرگ باخود داشته باشم.

     

    نوروز

     

    همین بهانه ی خوبی برای یک شعر تازه ست اگرچه هیچ چیزی عوض نشده و فقط تاریخ است که حکایت از تقویمش دارد.تقویمها فقط زمان را به وقت اضافه می کشند و آنهایی که باخته اند همواره بازنده بازی می کنند.امیدوارم که گل آخر را هم ما بزنیم.و اما شعر از مجموعه ی خاک خورده ی "اتاق بی لبه" این مجموعه واقعا دارد روی دلم یک حناق میشود.نامردا نمی ذارن آزاد بشه.

      

    "روی اعصاب گیج یک آهنگ"

     

    یادم از چشم هام زد بیرون وسط مبل صورتی رنگی

    روی میزی که کار می کردم روی یک صورت کمی سنگی

    منتشر شد صدای آرامی توی یک سقف سخت پوسیده

    سقفی از گچ که می پکد از هم زیر رگبار روز دلتنگی

    من همیشه ، همیشه می دیدم خبر داغ رفتنت را مرد

    چه شده اینکه سخت می گیری با خودت یا کسی که می جنگی

    من صدای ترا نمی شنوم روی این بالکن که در باد است

    بادبادک شده فرستاده روی اعصاب گیج آهنگی _

    _که ترا برده خواب چشم من وسط روزنامه ی صبحی

    که ترا چاپ کرده در متنی که ترا تیتر کرده و رنگی

    تو همان قاتلی که می کشدم تو همان عاشقی که می باید

    پیش از این دل به او نمی دادم پشت این دستهای نیرنگی

    من چرا مرده ام ترا اینجا که چرا خواب دیده ام امشب 

    بعد از این میشود به خود برسم توی این صفحه های شطرنگی؟

    مهره ای رفته است بیرون که تو پس از باختن دراین بازی

    خلوتی را به دست می آری توی این جاده  چند فرسنگی

    از حصار تنت بزن بیرون روی یک بند پهن کن خود را

    بند رختی که باز پاره شده وصل کن در شبی ، شباهنگی.

     

    ویک غزل دیگر هم برای اینکه دوستان نگویند بعد این همه مدت فقط دل دردهایش را آورده می نویسم تا مدیون نبوده باشم!این غزل با تمام دلتنگیها و آرزوهایم به روح بلند چارلز چاپلین تقدیم میشود.امیدوارم که گوشه ای از مشترکاتمان باشد.

     

    " روزگار سگ"

    به چارلز غمگینم برای زندگی سگی اش

     

    روزگار سگ ، جهان سگ ، پرندگان سگ ، زمان سگ

    آسمان سگ ، تگرگ سگ ، دریدگان سگ ، جهان سگ

     در پناه کاروانی از سگان بدون صاحبانشان

    در به در به جستجوی هم کنار هم – برادران سگ

     غربتی پاپتی ، جهنمی هوشیار ، فرض کن!

    در برابرت نشسته سگ ، دو چشم سگ ، دو تا دهان سگ

     بوی تلخ جن درون تن به کارگاه روسپیگران

    جان زندگی گرفته شد از این به بعد با اذان سگ

     همسر رفیق گربه ایست یا سگیست دست خورده  که –

    توی خواب راه میرود تنش که غرق شد در زبان سگ

     پس بیا ببین زنی که دوست داردت زن تو نیست نه

    با تو رشد کرده ، خواب دیده ، رنگ باخت از زنان سگ

     قبله ات که روی ماه دختریست آب دیده در سبو

    خواب در برابرت کسی که مرگ ریخت روی جان سگ

    جانور شناس مطمئن که آدمیست بی جهت عبوث

    در جهان تو زبان گشوده است باز با زبان سگ.

     

    ...تا دام آخر

     

     

          آهای حرومزاده ها من هنوز زنده ام..."دیالوگ پایانی فیلم پاپیون با بازی داستین هافمن "

                          

    خواستم گم کنم خودم را در لای متنی کبود در چشمت

    هرچه کردم نشد نفهمیدم تا نگاهی زدم به هر چشمت

    افق گرم چشم های تراپشت جمعیتی که گم شده بود

    یافتم در نگاه مضطربت لرزش دست و پا و سر ...چشمت

    "این چه آشفتگی غمگینی ست که در اندام و گونه ات پیداست"

     

    سبز شو ای نهال نا آرام سبز شو خاک بارآور من

    من در این باغ وهم گم شده ام یافتن قصه ایست در سر من

    مرگ از لای در عبور نکرد شعر آمد کنار من خندید

    سرم از این توهم مرموز بادمی کردومرد مادر من

    "زندگی یک اتاق منتظر است منتظر میشویم ما با هم"

     

    تب بالای سرخی یک گل توی گلدانی از یخ تردید

    سوت یک لات دردل کوچه خنده ی دارکوب در جنگل

    اعتبار قدیمی یک برگ در کنار تن و تبار درخت

    قرعه ای که به نام تو افتاد مردن از بغض ارتفاع دکل

    "این صدا را به خاطرت بسپار بعداز این خاطرت نخواهد ماند"

     

    همه چی صرف میشود در تو نحودرگفتگوی یک ساز است

    قدم از پلکان شب بردار با ستاره بیا بیا پایین

    در سر من هنوز وهم تو هست تارسیدی به آخر این خط

    خط خطی کن مرا در این کاغذ بعد هم واژه کن مرا در چین

    "کاغذی سخت شعر آلودم که به سمت تو هی مچاله شدم"

     

    سرم از بادبادکی وحشی توی دست درختها افتاد

    کودک نازنازی دل من دل به بازی کودکی می داد

    تب بالای منتظر بودن انعکاس حقیر آیینه

    حس اندوه کودکی دارم که بلوغ درخت را می زاد

    "منتظر باش تا که در بزند پشت در آفتاب خواهد بود"

     

    ساکت وسربه راه خواهم شد بیشتر روزنامه خواهم خواند

    طعنه ی حرف ماهی در تنگ در دلم بیش از این نخواهد ماند

    به خودم قول می دهم مادر کفش های ترا نمی پوشم

    وسط باغ خانه ات دیگر میهمان ترا نخواهم راند

    "می نشینم برات می میرم کاش بودی کنار من مادر...."

     

    خیلی با خودم کلنجار رفتم تا اینکه بیایم دوباره آدمی مجازی در این صفحه ها باشم یا نه.لیکن آمدم به هر جان کندنی که بود .با هر چه قول به خودم داده بودم.با هر چه امیدهای الکی که به خودم با این سال ببری که توش افتادیم  وبا هر چه ده ماهگی ام برای نبودنم و برای هرچه اصرار دوستان و یارانی که خواستند دوباره باشم.سید مهدی موسوی بیش تر از هر کسی خواست تا که بیایم.هم او که قسم خورده بود تا پایان جدال مسخره ی انتخاب شدن دیگر چیزی ننویسد.وهم اوکه از تهمت های شنیده اش خواست دفاع کند.ادبیات ادبیات ادبیات !مادر مهربان من !سرشارم از تو و اینجا نمی دانم چرا وصل شده به دایره ی باطل.بدون تو هیچ چیزی برای من خوشی نمی آفریند و بدون تو هیچ وقت آنقدر مست نخواهم شد که سر برقصانم.تو ولی هستی و باید باشی.

    ده ماهی را که نبودم تمام اتفاقاتی را که همه تان دیدید و شنیدید آزرد تمام ما را.کشته شدن بسیاری از جوانان بی گناه و کم تجربه ای که تنها برای یک سوال بزرگ حضور داشتند شکه می کرد هر شنونده ای را.بالا کشیدن خیلی از سرهای نا توان و جوان.

    من رییس قوه قضاییه نیستم و دوست هم ندارم باشم .باید جای کسی باشی تا بفهمی چه حالی دارد.در این روزها هیچ کس جای کسی نبود که بفهمد چه دارد می کشد در هر دو سوی این طناب از طرف هوادارانش حق خوابیده بود و هر سو به سمت خود کشید این طناب پوسیده  را.با این حال است که نمی توان چیزی را حقانیت خواند.حقیقتی که در گوشه های پیچیده ی این رخدادها خوابیده بود و چشم هایی دیدند که حرفی نزدند .کاری نکردند و تنها خاموش نشسته دندان ساییدند.با این وجود زجر سهمگینی را تاب آورده ام در زندانی که به دست خود ساخته ام. زندانی سراسر بسته و مسوولیتی سراسر سهمگین.تجسم این حال برای مخاطبانم با نوشتن شاید تصور شود اما ادراک نه.قاعده ی تلخی که درک پذیر نباشد نمیشود به اش اعتماد کرد.حتا اگر در کنارش در حال رخ دادنش باشی.

    همه چیز درباره ی موسیقی

    هر روز توی خودروی شخصی ام الواحی دارم که مسیر رفت و برگشتم را همراهی ام می کنند .اما خستگی این موزیک های رپ و راک دارند توی مخم چکشی میشوند که گویا تمامی ندارند.نوجوانانی که تازه سر از حال موزیک در آورده اند و با یک تنظیم کننده و آهنگساز درپیت کاری می سازند که شاید هر آدم بی هنرتری بتواند بهترش را انجام دهد دیگر دارند حالم را بهم می زنند .موسیقی پایه ی لرزانش را هم دارد از دست می دهد اگر چه براین عقیده ام که بگذارید تا ادامه  بیابد این راه بی انتها .قطعا در این صورت است که بازسازی رخ خواهد داد.این نوجوانها ی به ظاهرموزیسین و اهل سازوآواز چیزی از نام برده های من به گوش نشنیده اند.صدا و سیما را هم که نگو که محلی شده برای بی هنران یا یک مورد تازه جوان با استعداد را تورمی کنند و مخش را خالی می کنند که هر مجوزی را بخواند و هر جفنگی را بلغور کند یا اینکه خواننده ای که در کارش به مذهب نپرداخته باشد را داخل بازی شان نمی کنند و بسیاری  شان برای طرح موضوعشان به هر گفتنی ی تن در می دهند.

    با این وجود چه بر سر موسیقی ایرانی دارد می آید .موسیقی ایرانی زمان ما در دستهای هنرمندانی گم شده که گوش هایشان سنگین شده و نشانی خانه شان را به یاد ندارند.برای موسیقی امیدوارم و می دانم که دلسوزانی هم هستند که شعر خوب را برای موسیقی خوب بر می گزینند و به حتم در راهی گام می گذارند که زمین سفت تری زیر پایشان احساس کنند.

     

    در اسفند 88 دوستی دعوت کرد تا در جمعی که برای ادبیات کمر به خدمت بسته اند همراهی شان کنم و این مجالی بود برای حضور.این جلسات چهارشنبه ها ی هر هفته در محل سندیکای چای لاهیجان  برگزار می شد که از همین جا از تمام دوستانی که  دلشان برای ادبیات می طپید به عرض می رسانم که این جلسات لغو و دیگر برگزار نخواهد شد.به دلیل اینکه بسیاری از فکرهای مسموم و آلوده دوست ندارند ادبیات نفس راحتی بکشد.

    جلسه ی نخست مصادف شده بود با سالمرگ بیژن نجدی و نقد آثارش که با حضور همسرش پروانه خانوم نوشته های نجدی ودوستان و هم راهانش و تنی چند از دوستانی ادبیاتی که شروع شد وادامه یافت تا جایی که نجدی را شاعری معرفی کردند که باحقیقت داستان نویس بودنش کمی تناقض داشت و البته با اعتراض من مواجه شد. نجدی را من داستان نویسی با روح شاعرانه خطاب کردم و این عقیده ی من بود .در واقع سطح شعرهای نجدی به لحاظ کفه ی نقد از درجه ی معمولی رو به خوب ( به قول حسین منزوی استاد مرحومم در معرفی برخی از غزلها ی کتاب "باران روی عکس"ام )برخوردار است.با این حال من عاشق "یوزپلنگانی که با من دویده اند"اش هستم با تمام پیچش هایی که مجبورم کرد برای دوبار بخوانمش خط به خط وخسته به خسته...

    مدتها با خودم کلنجار رفتم تا درباره ی انتخابات و وقایع بعد از آن چیزی بنویسم که دیدم سکوت بهترین کاریست که میشود کرد ومن سکوت کردم و بعداز این هم چیزی نخواهم گفت .

    آه ای سکوت لعنتی

    کی دست از سرم برمی داری...؟

    من تمام ترا فریاد خواهم کشیبد

    و جیغم را روی تابلویی نقاشی خواهم کرد

    آنگاه تو می مانی و دو گوش ناشنوا.

     

    ...تا دام آخر

     من خوشبختی را همواره در اوج نا امیدی احساس کردم چراکه همواره تا آخر ایستاده ام با لبانی به هم فشرده و دلی که مرگ را خوار می شمارد.در پیرامون من همه چز همواره علیه من بوده و من با مشاهده ی آن دشمن، مهیا ، سبکبال ، مغرور ، خاموش و سرانجام پیروز یافته ام. دوستانم مرا خوش بخت می پندارند چون از مبارزاتی که پیش از این صورت گرفته بی خبرند، چون نمی دانند که خوشبختی من ثمره ی عالی نومیدی و تحقیر ظواهر دنیوی ست.من نه یک عاصی احساساتی ام نه عارفی که زندگی را خوار می شمارد و نه موجود خارق العاده ای که علیه ماده می جنگد.زمین،زندگی، انسان ،حیوان و چیزهای فناپذیر را دوست می دارم و به ارزش و در عین حال حدود آنها وقوف کامل دارم . هیچ توهمی ندارم و در هیچ دامی گرفتار نیامده ام گرچه به هر دامی وارد می شوم چون موش چالاکی که وارد دام میشود، طعمه یی را که برای اسارتش نهاده اند، می خورد و به طرف دام های دیگر می رود و خوب می داند که دام آخر – دام مرگ- در انتظار اوست، دامی که او در آن گام خواهد نهاد و دیگر بیرون نخواهد آمد...."(کازانتزاکیس-1932- خطاب به دوستش)

    این نامه را به طور اتفاقی در یکی از ترجمه های" م.ج.پ "فقید یافتم که وصف حال من را بازگو می کرد و عجیب بود که به تمامی حالتی که در آن زندگی می کنم را بیان میکرد.من عاشقش هستم .عاشق این سیبل زنی های همیشه در هدفش .

    اما پس از هشت سال مجموعه ای تازه ای از من به نام  "اتاق بی لبه " که سالهاست در کش و قوس چاپ شدن و نشدن معلق بود به زودی به چاپ خواهد رسید.امیدوارم که تیغ سانسور گرفتارش نکند و بی سلامت از این محاق در برود.از رفیق دیرینه ام صالح سجادی عزیز که بانی شد تا این مجموعه به ناشرش برسد تشکر می کنم. 

    این شعر در این روزها که نبودم آمد روزها با من بود و زیست و ادامه داد تا پایان بخوانیدش و با من اشک بریزید... 

    برو، برو، به جهنم تباهی عوضی

    به جای اینکه بخواهی به طالعم بوزی

    به نحسی همه گیری که رفته در دهنم

    همین خوره که چنین پل زده ست بر دهنم

    کجا؟به سمت چه؟ آیا همین تفاهم نیست؟

    که عاشقت باشم پس دلیل دل دل چیست؟

    مبارزه با تو یک جدال مسخره بود

    که در نبودن من راه مانده شد مسدود

    بدون یافتن فرصت میانسالی

    مترسکی هستی ، هستی تو پوشالی

    به جای ساختن خانه ای درون مه

    تو جمله باش و در این متن من ادامه بده

    تو باز بار بده ای درخت بار آور

    مرا دوباره به یاد گذشته ام آور

    نرو که رفتنت اندوه روزگاران است

    غریزه ی هوس انگیز نو بهاران است

    که چاک چاک لبت تا کویر آلبالو

    رطوبتی دارد در بهار عطر و بو

    گذاشتن که رسیدن فروختن که شدن

    نریختن که به تن در جدال خندیدن

    □□

    دوتا مربع خالی بکش تمامش کن

    نتیجه ی اثرت را بگیر و شامش کن

    گرسنگی می گیرد تمام هوش ترا

    بیا ادامه نده بس کن این سرودن را...

    فرود آمده از شیب تند سرسره ها

    به خردسالی سرشار ترس و دلهره ها

    کنار من دیگر بی خود اعتماد نکن

    مرا اگر دیدی توی جنگ باد نکن

    بجنگ جای خودت بی زره اگر هستی

    به زندگیت بگو مثل یک سپر هستی

    به این بهانه بیا توی خواب راه برو

    برو بزن بیرون سمت نور ماه برو

    برو که داخل این نور نقره ای بشوی

    به سیسمونی توله ستارگان بروی

    ستاره میشوی و باد می کنی فردا

    و انفجار تو نزدیک میشود اینجا

    بیا و لیز بخور در تنم بهانه نگیر

    فرو بیاور و تو کن غریضه ی خود را

    نمی توانی از این حال زار در بروی

    شهید باشی و از لاله زار در بروی

    پرنده باشی و چون یک خروس پر بزنی

    در آرزوی پریدن به غار در بروی

    به گوشه ی همه ی اسکناس ها بخزی

    و لالمانی یک طفل خسته را بخزی

    مرا ندیده بگیری بمیری ام تنها

    در ابتدا بخزی تا در انتها بخزی

    بیاوری بیرون عادتی که تشنه شده

    بگیر در دهنت زندگی گرسنه شده

    نه این اجابت یک روز با تو بودن نیست !

    اگرچه پاسخ من از تو باز دشنه شده

    گرسنگی دارد می کند ترا در خواب

    چه کرده ای که چنین کرده اند با تو چنین

    به خاطر همه ی آنچه خواستی کردند

    ترا به داخل آن بشکه های سرد "جین"

     که مست باشی و دردت نگیرد از آن پس

    (بهار،آخر خرداد ماه ، فصل وجین )

    چه دردی است چنین درد انتخاب شدن

    به هوش باشی و دانسته زیر خواب شدن

    به آفتاب بگویی برنزه ات بکند

    پلنگ باشی و در فکر ماهتاب شدن

    که هیچ گاه نباشی نه این نه حتا آن

    واز خجالت یک گله گاو آب شدن

    صداقت خود را پشت پا زدن در شب

    در انتخاب خری برتر انتخاب شدن

    سگ سیاه کسی باشی از تبار خودت

    ذغال لیموی شیراز در کباب شدن

    در آفتاب بچرخی و گیج تر بشوی

    برای لقمه ی هر دزد آسیاب شدن

    به تلخی و گسی هر شراب زجرآور

    بنوش جرعه ای از این شراب تا آخر

    نیاورش بالا در گرسنگی حل شو

    برقص پشت همین خط کمی معطل شو

    تولدت را در حبس عشق جشن بگیر

    در انتهای همین خط کنار نقطه بمیر.

    که مردنت باید زندگی من باشد

    اگرچه رفتن تو باز هست یک تقدیر

    فضای داخلی حال من بزرگ شده

    وغصه های دلم بیشتر سترگ شده

    جهنمی دارم توی هال تو تنها

    کنار مبل ، ته رخت خواب غلتک ها

    اتاق خواب زنی در کنار یک تهران

    و حمله ی مغولی ، دیپلوماسی بی جان

    تباهی عبثی که به روی من پل زد

    غریبه ای که رسید و به تیم خود گل زد

    فرو شدم در خود عاقبت نترسیدم

    نشانی خود را از کسی نپرسیدم

    کسی که این همه با من ادامه می یابد

    جنازه ام را در روزنامه می یابد.....

     

    هستم وهمیشه خواهم بود .

    منی که جا نشدم در دلت چه کار کنم؟

      

    منظومه ای از دفتر " اتاقهای بی لبه "کتاب سوم(آماده ی چاپ)

     این شعر دراین سالها جسته گریخته ناتمام رسیده تا همین سال گذشته که تمام شد.

              

                                                         "منی که جا نشدم در دلت چه کار کنم"

     

    حضور در هوس یک مگس درون عسل                 

    و دست و پا زدن شاعری درون غزل                    

          سرودن اثر یک سرنگ آلوده                         

         جهنمی که به پا کرده است آسوده                       

    بکش به چنگ تنت را و بعد عریان کن                  

     تن سیاه خودت را براو نمایان کن                  

    بذار لای دو چشمش دو چوبه ی کبریت                 

    که خواب سر نرسد توی چشم این عفریت                

         ببار برتنش اندازه ی جهان باران                       

       که سیل غصه بگیرد دوباره از او جان                   

       دوباره سر برسی بر جنازه اش آنوقت                    

       بباری اش سر این تخت تازه اش آنوقت                   

              جنازه های تعفن گرفته ی بد بو                           

             پدیده های غم انگیز ساکت بد رو                         

             غروبها که به پایان نمی رسد هرگز                        

             بکارت همه این روزگار من قرمز                        

          پرنده های جوانی که رقص می کردند                    

         بدون خوانده شدن در تراس می مردند                    

        پرنده های جوانی که توی لانه ی خود                    

       به خواب نشئه شدن در کنار دانه ی خود                 

            تعفن همه گیری که در جهان پر شد                       

          شبیه باکتریهای توی نان پر شد                      

     

          رقابت من و تو بعد از این شروع سیاه                       

              کشیده است مرا و ترا به چاله و چاه                         

           من و تو اول این قصه تازه می فهمیم                       

         که در نتیجه به این جنگ سرد می بازیم                    

          بدون ساختن جمله ای که شد یک شعر                     

          بدون پروانه توی قاب خود یک شعر                      

            درون قالبی از آلیاژ خود رفتن                           

           به دیگری ماندن شکل دیگری بودن*                      

     

          رقابت بعدی در غروب یخ زده ایست                       

          درون قالب تن دارکوب یخ زده ایست                       

           که مست آمده در روزنامه پخش شده                       

         کنار صندلی ات نان و خامه پخش شده                      

          به صورت دیوار انگلی که تخم شده                          

              شیار خونی دیوار تازه شخم شده                             

             مسیر خونی یک راهرو که در پله                           

           ترا به آخر خط برده است هر پله                           

                            

            روایتی که چنین مبتلا به صرع شده                            

         شکنجه ایست که درگیر اصل و فرع شده                       

                           

            تو در زمین منی شوت کن مرا حالا                             

          به سمت داخل دروازه برده ای خود را                           

       چه کرده ام با خود؟- من به خویش گل زده ام                   

             به یک تباهی اندوهناک پل زده ام                                 

        به یک تحول بی وقفه سخت تحت فشار                          

                وانفجار شدیدی کنار یک دیوار                                     

          چگونه باید از این حال من فرار کنم                               

          منی که جا نشدم در دلت چه کار کنم؟                              

          به خیر و شر باید زندگی کنم خود را                              

            به یک پتو ببرم جان پناه در سرما                                  

             به زندگی دنیا شکل دیگری خندید                                  

      شبیه اسب که در برکه ای خودش را دید                          

        به جای عشق تنفر به جای مرگ دو با ل                          

            تولدی که ترا برده است سوی زوال                                

          تولدی که غم انگیز و مبهم و تاریک                                

       شروع میشود از لای کوچه ای باریک                             

         تولدی که به یک رفت و آمد مزدور                                 

        به جای نام پدر هدیه می کند هاشور                                 

       چه کرده ای با خود یا چه کرده ای درخود؟                           

      چه فکر می کردی آخرش ببین چی شد                             

     

           تمام زندگی ات منحنی استفراغ                                  

      که سیل شد که فرود آمده ست در این باغ                            

      چه باغی این همه بر دارد و نه بر دارد                               

           چه در تهوع مسموم توی سر دارد                                   

    چه حالی است که اینگونه در کشاله ی باد                             

       پلنگ واره پرید و به چشم من افتاد                                     

    خدای من چه کنم گیر کرده ام در خود                                  

    عبور کردن از این جاده باز مشکل شد                                 

     چه می توانم از این راه سخت صید کنم                                    

    چه می توانم از این چاه بخت صید کنم؟                                   

    من از خودم بغلی لاله می کنم   و تو هم                                   

      شبیه من بغلی یاس می کنی ...دیدم  -                                        

    ترا که درهوس یک مگس فرو شده ای                                     

    به حالتی که در اندوه مرگ او شده ای                                     

    منم که این همه درگیر خویشتن شده ام                                      

        چقدر کندم و بیهوده گورکن شده ام                                           

    منی که در همه ی روزگار خود بندم                                        

    منی که گور خودم را به دست خود کندم.                                   

     

                                                    *  البته وامی بود از غزل" دیگری شدن "

    اینجا آخر خطه.اتوبوس شب رسیده و من با وداع خودم دارم خواب خودم را با رویاهایم میبینم.رویاهایی که کاشکی من را در کودکی هایم جا می گذاشت.

    از دوستان خواهش می کنم نه اینکه وقت کاری برای من بکنند می خواهم برای ادبیات برنامه ریزی کنند.ایده های بزرگ همیشه از دسته های کوچک در آمده.امیدوارم که آنچه آمد دریچه و تلنگری هرچند کوچک به دنیای واقعیت شما باشد.نقد را در هر جایی فراموش نکنید .حتا در صف اتوبوسها و نانواییها.در حضور خانواده .بیایید فرهنگ نقد را از اجتماع های کوچک خانواده هایمان بیاغازیم.شما حق دارید که نقد کنید هرچیزی که به نظراتی روشن ومنجر به تولیدی با کیفیت تر شود.

    دوستتان دارم.در پناه یزدان پاک

     

     

    نوستالژی

     

    شهریور باز آمد و نوستالژی کودکی هایم با من متولد شد.حسی که شاید از من به شایگان (پسرم)منتقل شود البته امیدوارم چنین نشود.روزهایی که ما آدمها با آن هستیم اوبا ما نیست را می بینم.شما هم می بینید؟

    "به یادمادرم که هجده بهار بامن نیست" 

                                                                  

     مادرم وقتی مرد                            

    سنگ نویس اسمش را غلط نوشته بود    

    هر سال که به عیادت مادرم می روم      

    مدادو پاک کن سیزده سالگی ام را برمیدارم

    وبه سنگ قبر مادرم نوزده می دهم.   

       

    "باران روی عکس-۱۳۷۸انتشارات تمدن نوین"

    ------------------------------------------------------ 

    .فقط می گویم که شاید چند صفحه از زندگی ام را نوشتم برای دوستانی که خیلی میل دارند و میل می زنند و از خودم می خواهند بپرسند و نمی پرسند که چه شدم.امامیلی که در بی میلی سوراخ کند معده ی احساست را نمی تواند پیش بینی کند که چه بر سر دنیایی که خواهی ساخت خواهد آمد .

                                                                                     بی وتن

     

    دنیایی که  در آن زندگی می کنم

    دنیایی بیشتر و وسیعتر از جغرافیای این تن بی وتن نیست

    می خواهم تنش کنداین پیژامه ی لاابالی شده را

     که در فاضلاب مدنیت غرق آمده

    .پس من کی ام

    کی میشوم خودم

    خود فراموش کرده بر دیگری ریختم  پاتیل احساسم را

    پنج سال گذشته از زمانی که زاییده شدم در بحران زندگی

     .هشت سال گذشته از تشکیل کروموزومهای مشترکم

    .تستسترونهایی که با من خوابیده

    .جهنمی برایش ساخته ام که دستم سوخت.

    آب بیاورید

     دارم می بینم  باورم نمیشود اما

     این آن قیامتیست که وعده اش را شنیده بودم

    از" وارتان" عطر فروش خیابان نادری

    موشی که همواره در این فاضلاب انقلاب کرده را کجا عقیم کرده اند

    در آزادی

    در آذردر گلوی فردوسی یادر کجای امام حسین نمی دانم

    من تشنه ام خسته 

    دارکوبی شده این روزها در مغزم تق تق می کند

    فحش ناموسی شده این دوران سراب زده

    در هر کوچه سری وجود داشته و تهی

    گاهی که در سربه بن بست می رسی از دیواربلند نترس

    من اما ترسیدم  خیلی زودتر از آنکه فکر کنم به لابیرنتی ریختم خودم را که در آن غرقم

    پس پنج سال آزگار طول کشید

    زخم شده جایش

    نشسته ام از بس روی همین نحوی که می بینی عرق سوزانده کشاله ی رانم را

    باز باز راه می روم اما نمی فهمد این روزها

    سرش را ریخته روی میزش به پاکتی که از جیبت بیرون زده فکر می کند

     نه عرقی که کشاله ات را سوزانده

    حالاکجای جوادیه متولد شدم که ایکاش همان جا مرده بودم

    پیش از اینکه هم اکنون خبرش را شنیدی

    .من پس چه کاره ام در این روزهای سخت آلوده به تو

    .کجای سرزمین توجادارم

    .وقتی که نیستی بیابان زدگی ام را ببینی.

    من کرامت از دست رفته ی کی ام که از من باز گرفتیش.

    اما زندگی من در این سطرها جا مانده

     با دلی سوخته روی اجاق گاز.

     

     "نسلی که آفتاب ندیده"

     

    با این  جهان چه کار کند اوبا این جهان درهم و برهم             

    با فاضلاب زندگی خود با این جوندگان پراز غم                   

     

    می خواست تا ادامه ی این شعر در "لوله"اتفاق بیافتد             

    درخواب استوانه ای شهر در خوابگاه وحشی آدم                   

     

    دیدش تصوری که همیشه در روزهای مسخره اش هست         

    دامن زده به زندگی او این روزها که پر شده کم کم_           

     

    _ازحالت تهوع یک زن در اشتهای حاملگی تا                     

    وقتی که اتفاق بیافتد در کاسه ی توالتی از سم                      

     

    از حالت سگی زنی که پیچیده درد قاعدگی را                    

    تا لای پای و روسری اش تا در زیر چادری که کند رم           

     

    او پشت چهره اش اثری نیست از مهربانی و بغلی داغ            

    او پر شده ست  از غم ونفرت از مرد از وخامت آدم              

     

    نسلی که آفتاب ندیده نسلی که ماهتاب ندیده                      

    نسلی که در پیاده رویی سرد سرگشته مانده بی سرو همدم          

     

    از صبح تا غروب نشسته تا پر کند جوانی خود را                  

    این میهن محاصره اش را این سرزمین پر شده از غم              

     

    کو صورتی که شاد بماند ؟کو قامتی که داغ برقصد؟                 

    کوچهره ای که روسری اش را بردارد از حمایل ماتم                

     

    باور نمی کند بغلش را روزی کنار ساحل دریا                 

    معشوقه در کنار بگیرد دور از نگاه های پر از سم               

     

    یا پشت یک تریبون آزاد صحبت کند برای زنانی                   

    از عشق از ترانه بگوید با خنده در برابر عالم                  

     

    از این جهان چه مانده برایش جز چادری که مال خودش نیست       

    یا خنده ای مصادف باران یا گریه ای بریده و نم نم.       

     

     ==========================================================

    پیشترها در برخی مکاتب صحبتهایی داشتم که چون شنونده ی حرفه ای نداشت تعطیلش کردم.در برخی شگردهای شعری هم که با توجه به بی حالی و باری به هر جهتی دوستان مطلع و غیر مطلع آنهم به ورطه ی فراموشی سپرده شد. اما چار پارگی نام شهریست که می خوانید.

     

                                                                      "چارپارگی"

     

     جدول شدم دوباره که تا حل کنی مرا                            

    آماده ام دوباره که جدول کنی مرا                               

    شکل درخت میشوم و بار میدهم                                 

    دنیا نشسته تا که تو جنگل کنی مرا                             

     

    خرگوشک نگاه تو خواهم شد عاقبت                            

    بی شعبده هجوم بیاور ببینمت                                    

    می خواهم از تمام تنت میوه ای شوم                           

    سیبی که از درخت جوانی بچینمت                             

     

    می خواهم اعتراف کنم عاشقت شدم                            

    حتا اگر که پس بزنی باز هم مرا                               

    من طالع نگون توام پس قبول کن                              

    این سرنوشت توست که عاشق کنم ترا                        

     

    بخشیده شد لبی که ببوسی لب مرا                             

    آنقدر که به مزه بیاید شراب تو                                

    مستی درون چشم تو جاریست بی جهت_                  

    آورده ام شراب-که باشم خراب تو                           

     

    تاول زده تمام سرانگشتهای من                              

    از بس که داغی ای غزل چارپارگی                         

    این پاره پارگی دلم را تو وصل کن                         

    چینی بندخورده ی من را به زندگی                        

     

    موجی شدم درون فضا جاری ام هنوز                      

    در آسمان فرو شده ام تا که بشنوی                         

    روشن کن این صدا که سکوتی قدیمی است                 

    باید ببینی ام همه جا یا که بشنوی                            

     

    هرچه شدم٬شدم که شدم٬تا ببینی ام                           

    با این "شدن"دوباره شدن را ببینی ام                        

    من پوست ریختم "من"دیگرشدم که باز                     

    در حالتی دگر که به فردا ببینی ام                           

     

    □□□                                           

     

    جدول شدم دوباره که تا حل کنی مرا                          

    آماده ام دوباره که جدول کنی مرا                                   

    بوطیقا

    .

     

    به روز کردن برای من امری شده بسیار سخت و عذاب آور و اینکه وسواس نوشتن و ننوشتن به قدری برمن مستولی شده که از خودم هراس در نوشتن دارم اینکه سختگیر شده ام طبیعیست اما این طبیعت به واقع دستخوش ناملایماتیست که همواره گریبان این "من"درگیر خویشتن را گرفته که بسیار سخت با من کنار می آید.روزهای سختی را در پیش و پس دارم و داشته ام. 

     

     

     

                            صدانزن که صدای تو را نمی شنوم

    اگرچه خواستم اما چرا نمی شنوم

     

    ترانمی شنوم تو صدای دیواری

    صدای پنجره ای سقف را نمی شنوم

     

    ترانه ای هستی در فضای من جاری

    به زیر پوستم افتاده ...ها...نمی شنوم

     

    پرنده ای هستی چون گچ تن دیوار

    که در نگاه تو دیگر صدا نمی شنوم

     

    بهانه ای هستی ناگزیر در رفتن

    ترا نمی فهمم عشق یا نمی شنوم؟

     

    تو یک ستاره ی سوسوگری که می بیند

    که در میان زمین و هوا نمی شنوم

     

    "تو"یک "تو"یی که در این"تو"خلاصه شد"من"من

    منی که این همه حرف ترا نمی شنوم

     

    منی که آمده بودم کنار تو باشم

    چه شد که از تو فقط هی بهانه می شنوم

     

    "زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت"-------------فروغ---

    صدای پای ترا توی خانه می شنوم

     

    جدال وسوسه انگیز زندگی تنهاست

    بگو که حرف ترا دانه دانه میشنوم

     

    بیا بریز به دریا هر آنچه نشنیدم

    ترا شبیه خودت یک ترانه میشنوم.

     

     

     

    بوطیقا

    از سلسله مباحثی که من در برداشتهای قلمی شده ام در روی میز کارم پیدا کردم تنوشته ای بود تحت عنوان بوطیقا که لای یکی از  دفترهای گذشته ام یافتمش .خواندنش خالی از لطف نیست:

    این نظریه که متون غیر ادبی می توانند نقش مهمی در شکل گیری اثر ادبی ایفا کنند به نوعی سر متن این پاره حرفهاست.

    امروزه ما براین نکته اتفاق داریم که میان دو شعر از نویسنده ی واحد ارتباط وجود دارد.اما آیا می توان گفت که میان همین شعر و حضور فرضن متضاد درون مایه و واژگان آن در یک نامه ی دوستانه (صرفن به این دلیل که به حوزه ی ادبیات تعلق ندارد)رابطه ای وجود ندارد؟زندگی یک زیست نگاری است و جهان یک جامعه نگاری وما هیچ گاه به وضعیتی "فرانمادین"یا "پیشازبانی" دست نخواهیم یافت(بوطیقا104و506)

    پس تفاوت میان آفرینش و تغییر در میزان "درونیت"آنها در ادبیات نهفته نیست بلکه تفاوتی است که با تاویل و بو طیقا که پیشتر به آن اشاره شد هم سویی دارد.ئلیل آن این است که آنچه تغییر می یابد نه آثار ادبی بلکه خود ادبیات است. به عکس هنگامی که از آفرینش ادبی حرف میزنیم مانند آنچه در مورد تاویل دیدیم .موضوع سخن ما صرفن خود آثار هستند. می توان به آفرینش های ادبیات یا آفرینش فرم های ادبی هم فکر کرد.این مهم بنیان اصلی کتاب آندره یولس(شکلهای ساده-1930)را تشکیل می دهد .از نظر یولس که خود را نماینده ی گرایش "ریخت شناسی"معرفی می کند شکلهای ادبی ای که در آثار معاصر مشاهذه می کنیم از شکلهای زبانی مشتق شده اند.این اشتیاق نه به طور مستقیم بلکه به واسطه ی مجموعه ای از "شکلهای ساده"صورت میگیرد که  آنها را درفولکلور می بینیم.پس این شکلهای ساده صورتهای گسترش یافته و کاربسته ی شکلهای زبانی هستند.درنتیجه این شکلهای زبانی عناصر پایه ی آثار متعلق به ادبیات "بزرگ"قلمداد میشوند.اما دراینجا واژه ی آفرینش آشکارا معنایی دیگر به خود می گیرد.

    روایت چند صدایی یا مکالمه ای توسط میخاییل باختین در نخستین بار درباره ی بوطیقای داستایوفکی 

    نوشته شد.باختین یک گونه ادبی را جدا می کند که ما به ندرت به آن می پردازیم.

    در مکالمه های سقراطی نوشته های مینوپسی لاتین و ادبیات کارناوالی قرون رنسانس بارها این گونه روایت تحقق پذیرفته.

    بوطیقا قرینه ای از این دست میان تاویل و علم را از میان برده است.بوطیقا بر خلاف تاویل آثار معین درجست و جویبازگویی معنا نیست بلکه هدفش شناخت قوانین عامی است که ناظر بر خلق یک اثر می باشند. و بر خلاف علومی مثل روانشناسی –جامعه شناسی و ... بوطیقا این قوانین را در درون خود ادبیات می جوید.خود اثر ادبی موضوع بوطیقا نیست.آنچه بوطیقا مورد بررسی قرار می دهد ویژگی های نوع معینی از سخن یعنی سخن ادبی است.

     

    اما ضرورت نوشتن این کاوش تنها به دلایل منطقی از طرز تاویلگری در جریانات ادبی این روزها ست .آنچه هرگونه می آید ظاهرن به مذاق اهل تمییز خوش می نشیند و محتوا دارد رنگ می بازد .از این روست که باید این متن را در خور تحقیقی دانست که همواره در پی ساختن است نه در پی خراب کردن.

     

    اما...

                                                                                        مرگ  تدریجی    

                                                     

                 

                                                                                              

    هی ریخت ذره ذره لبش را به کام من

    آتش گرفت خانه ام ازپشت بام من  

     

    سر در میان شعله ی تب گر گرفته بود

    آتش بهانه داشت که تب بر گرفته بود

     

    آنقدر تب گرفت مرا توی دستهاش

    تا له شدم—گدازه شدم روی دستهاش

     

    انداخت این گدازه ی آتش گرفته را

    جاری شدم به زمزمه ی رودخانه ها

     

    در قهوه خانه های جهان چای می خورم

    با دودهای یک غلیان چای می خورم

     

    بر روی کاسه ای که دهانش گداخته

    این چه شبیه من شده...آتش گداخته

     

    قلیان شبیه یک تلفن در دهانم است

    رازی مگوست اینکه درون جهانم است

     

    بگذار قهوه ای بزنم دم کشیده است

    این زندگی اگر چه به پایان رسیده است

     

    تا روی نیمکت بنشینی و دم کنی

    در استکان لب زرت آکنده سم کنی

     

    با چشم هات هی بشماری که رفتنیست

    آدم شبیه هست به باری که رفتنیست

     

    (اینک چگونه ام سر و رویی که قرمز است

    سم در وجود من شده پاهام گزگز است)

    .

    .

    .

    هی ریخت ذره ذره لبش را به کام من

    آتش گرفت خانه ام از پشت بام من

     

    تا آمدم بلند شوم ریختم زمین

    کی جمع کرده است تن از روی نام من

     

    احساس می کنم بدنم بند آمده

    سلولهام سر شده لبخند آمده

     

    این خودکشیست...گازهوا بیشتر شده

    چون روزنامه توی هوا منتشر شده

     

    دیوار جای پنجه ی من روش مانده تا...

    این سم که نقشه های من از پیش خوانده تا...

     

    با یک غزل برای تو پایان گرفته ام

    از چشم های خیس تو باران گرفته ام

     

    عاشق شدن ستایش پرهیزگاری است

    پایان زندگی غزلی یادگاری است

     

    باید گذاشت کوله زمین راه رفت و بعد...

    تا قرص خرد کرده ی یک ماه رفت و بعد ...

     

    نوری شدو به داخل یک قوه شد فرو

    شمعی برای لحظه ی بی برقی ات بجو

     

    من نه فرو شدم که بخواهم فرو کنم

    این قالب شکسته ی دل را درو کنم

     

    لیوان من برای تو درمان تشنگیست

    بی آبی اش نشانه ی این شکل زندگیست

     

    با اولین بلیط قطاری که یافتی

    حتمن برو که پیله ی خود را شکافتی

     

    پروانه شو که پیله ی خود را شکافته

    راه گریز ازتن خودبازیافته

     

    پروانه ای که پر بکشد سوی هیچ هیچ

    در غیر ممکنی که به یک سایه خورده پیچ.

     

     

    درپایان به دوستانیکه در انجمنی فعال در حال فعالیت می باشند و توان پخش کتاب را دارند تعداد محدودی از مجموعه ی غزل "آبی ستاره بود"باقی مانده   که به صورت تیراژی حداقل 20 نسخه تقدیم میگردد.

     

                 

    تب برفکی

      

    تب برفکی

    این روزها ظاهرا پیشرو بودن در سبقت غیر مجاز از هم قطاران ادبیست در عین بی ادبیست.

    تب پیشرو بودن در ادبیات این روزگار شایعه ای شده که بی پرداخت حق کپی رایت دست به دست و نسل به نسل مایه ی گرمایش ادبیات نسل نوجوان وجوان ماشده.

    به راستی اگر مباهاتی در این بین مطرح باشدمتعلق به که و چه نسلی خواهد بود.؟همواره پدیده های نوظهور که به تندی می آیندو به قاعده نیز به تندی بر باد می رونددر سرتاسر ادبیات ملل مختلف جهان وجود داشته و دارد و این پارسی زیبا نیز از این قاعده مستثنا نیست.

    طبیعت جوانی و نوجوانی است که تندی و شتاب زدگی در گردش خونی اش قلیان داشته باشد و این راز زندگیست.اما ما با پدیده ای به نام شعر و زمان روبروهستیم پدیده ای که همواره با زندگی بشر همراه بوده و همواره احساساتش را از او یاری می جسته.پدیده ای که به عنوان طبیب برای جامعه ی انسانی مطرح است آنچه که این روزها در سرزمین من فراموش شده و آنچه که این روزها مدام به عنوان یک دل مشغولی قلمداد میشود تا یک رسالت.

    البت که دل مشغولی از دیدگاه عوام است و رسالت از دیدگاه شاعر .اما به راستی چه میزان از این رسالت را شاعر به دوش می کشد و چه میزان از آن را بر دوش هم قطارانش می اندازد؟

    صورت مساله هم برای خودش دنیایی دارد ومبحثی.

    در این چند روز اخیر شنیده ام و شنیده اید که درباره ی شعر پیشرو و اینکه پدر ومادران جعلی اش جشن تولدی برای کودک تازه به دوران رسیده ای به نام شعر پیشرو در جایی از این خاک برگزار کرده اند و همواره داورانی آن را به داوری نشسته اند که در باره ی حرکت پیشروانه شان جای تردید بسیاری وجود داردو اینکه بسیار بسیار ناپخته به کاهدان برندگانش زده اند سخت متعجبم ساخته از اینکه متولی این خانه را کجای این آبادی خراب کرده اند.؟

    بحث در این باره به تصور من کار کوچک یک عده که خیلی عجولانه حرکت کرده اند را بزرگ جلوه می دهد پس در همین نقطه پایان دل درد من(پروفن با طعم گیلاس)

     

    تا دام آخر(پست مدرنیسم:ارائه ی دیدگاه جامعه شناختی)

    سعی می کنم از این پست به بعد به فراخور استقبال مخاطب درباره پست مدرنیسم اگرچه گفته شده اما از دیدگاه من قدری دیدگاه ها شخصی بوده اند تا آکادمیک مطالبی را ارائه بدهم که حاصل مطالعات و تجربیات شخصی ام است شاید عده ای در خیال و ذهنشان این تلقی من را یک نوع منیت و .....بدانند اما من کار خودم را می کنم .

    پیش از اینکه به پست مدرنیسم بپردازم باید نکاتی را درباره ی مدرنیسم بگویم.

    نخست ریشه های جامعه شناختی کلاسیک.

    به یاد می آوریم که زادروز جامعه شناسی همزمان شد با رفرمی که در زیبایی شناسی-اخلاق-معرفت-هنر-متدهای زندگی و از این دست رخ داد.جامعه شناسان کلاسیک همچون ماکس وبرو ویلیام دورکیم از معرفت شناسی رئالیسمی و اخلاق گرا پیوند گسستندتا مانند مارکس و نیچه به انواع معرفت شناسی و اخلاق  جامعه شناسی بپردازند به این معنا که آنها دریافتند عوامل یا مقاصد اجتماعی در نوع شناخت و نوع اخلاق تاثیر گذار است.

    آنچه اینجا مد نظر من است همان مقاصد است که در ذات هنر نهفته باقیست (محل زیبایی برای پدیدار آمدن-دیده شدن)که البت این ذات ماجراست و درگیری  هر هنر مندی بی چون و چراست .البته که اعتبار قضیه ی هنجاری در این قسم از تصمیم گیری برای پذیرش یا عدم پذیرش توسط مخاطب کاملن به دست خود اوست اینکه بپذیرد یا نپذیرد .سنت یا مدرنیسم یا فراتر پسا مدرنیسم را.اگرچه هر هنرمند به روزی که این روزها سراغ دارم همواره از طبیعت این قسم آخری سخن می راند اما در حقیقت جامعه شناسی و اشارت های پست مدرنیستی ایرانی و شبهه اروپایی آن قدری تناقض در برخوردهای جامعه و هنرمند ایجاد کرده که حضور سنت آن هم از نوع غیر قابل انکارش در سرتاسر زندگی مان حضور دارد و سر خارج شدن ندارد.در واقع در این رویکرد جامعه شناسانه وبری و دورکیمی از فرهنگ و امری اخلاقی یا نظری همان قدر بخشی از زندگی من است که طبقه ی اجتماعی یا ملت بخشی از آن است و بنابراین دارای قرار داد های درونی شده ی خویش است.طبقه ای که همواره در طبقه ی فوقانی ذهن من پرسه می زند و به ناچار در بسیاری موارد ناگزیرم که به شان تن بدهم چرا که در جامعه ای قدم می زنم که قسم فراوانترش از آن آنهاست  واین مالکیت ذهنی تنها در ذهن است که پدید می آید.  

    زمستان بازیگوش در برفی که می آید)

    این روزها از جنبه ی تولیدی –شاهد گسیختگی معروف مفهوم مولف هستیم امری که پساساختارگرایان آنرا می ستایندو این همان چیزی ست که همواره من را آزار می دهد یا همچنین متقابل این مضمون شاهد تولد بی وقفه ی و مجدد مولف هستیم.نمونه بسیارند اما با نام نبردن از ایشان به لحاظ اخلاق موکول می کنمشان به فرصتی و مجال در دو دهه ی بعد اگر باشم.واین به این دلیل است که در اظهار نظرم ناپخته چیزی نگفته باشم.در این میان نهادهایی وجود دارند به عنوان نقد که با تاسف به عرض می رسد که این نهاد فرهنگی در ایران جایگاه فرهنگی و حتا اقتصادی ندارد و لزوم وجود این قسم در کارنامه ی هنری هر هنر مندی خبر از طرح و مطرح بودن وی دارد.ظاهرا بنگاه های تشکیلاتی ترانه با شکل گیری اش از دهه ی 1980دردنیا و ایران نیز در قالب موسیقی سول آدمی در فهم این مطلب می ماند که نهاد اقتصادی در این نقطه چه به آسانی جای باز می کند در عین اینکه در همان دهه شعر به عنوان ابزاری ترین وسیله ی هنر در جهان و دوره پر رونقش در ایران چه به سرعت جایش را به هنرهای دیگر می دهد و اینجا همان منزل از هم گسیختگی گفته شده است که  این روزها در مقابل تولید روزافزون مولف و مولف نما شاکله ی تمبر ارسالی باطل می گردد.ظاهرا نامه با پست پیشتاز عودت داده شده است.مبحث ترانه بحثیست که اگر از یاد نبرم حتمن در پست بعدی درباره اش خواهم نوشت.

    مولف در تولد و میرایی دوکفه ی یک ترازو را تشکیل می دهد که انگاری درهر دو کفه یک مولف داریم که با خودش در ماندن و رفتن تقلا می کند.بسیاری از این دست مولفان را می شناسیم.بسیاری از این دست به فراخور عدم رعایت مقاصد اجتماعی که پیش از این رانده شد از گود خارج می شوند و عده ی کمی همواره در کف گود باقی می مانند و با دنیایی از خواسته های جادوطلبانه ی مخاطب روبرو می شوند که برآورده کردن این خواسته ها از عهده شان ساقط است.

     

    در پست بعد در اینباره بیشتر سخن خواهم گفت.

     

    این شعر را شاید دودهه ایت که با خود به گرده می کشم اما در این ماههای گذشته متولد شد...

    یعنی شعر تازه ای ست

                                                                                           مادر

     

     

    همچون همیشه عاشق این شعر من کی ام؟

    که لابه لای چهره ی تو آشیانه اش

     

    من منتظر –صدای تو:-"خانم بگو که نیست-

    رفته بهار را برساند به خانه اش"

     

    من ته گرفته ام ته یک سوپ لاک پشت

    در دیسی از پلو سر این لاک خم شدم

     

    چنگال رفته توی تنم  من چه کرده ام

    اینگونه این منم؟....بله اینگونه هم شدم

     

    ساعت سه و حضور تو که زیر آفتاب

    داری چه لیز می خوری این دست آخر است

     

    بازیکن شماره ی نه گابریل ‼بدو

    (دروازه آخرین هدف این برادر است)

     

    اخبار این جهان متورم درون سر

    هی فکر میکنم چه کنم گیر کرده ام

     

    پشت همین خطوط زمان بند آمده

    خود را درون این همه خط پیر کرده ام

     

    دیسی پراز گلوله به جای برنج با...

    باروت یک خورشت فسنجان دیگر است

     

    آبی که کر...عرق شده بر روی میز شهر

    سگ های مست در تن شهری که بی سراست

     

    باید که زد جلیقه ی ضد گلوله ای

    چون حرفها به سمت تو شلیک می شود

     

    در آخرین خبر که به دستم رسیده مرگ

    سونامی بدیست که نزدیک میشود

     

    مجری این خبر چه شبیه است مادرم

    بدخیمی تومور هیجانش درو نشست

     

    دیدم تنفسش سر یک کوچه قطع شد

    آژیر سرکشیدوخدا هم سبو شکست

     

    

     

    همسایه رخت چرک مرا شست و ریختش

    روی طناب رخت خودش من چه می کنم

     

    اینجا چگونه این همه تنها کجاست کو؟

    آرامشی که در پی بودن چه می کنم؟

     

    آرامشی که در پی بودن سراب شد

    هرجای این زمین که نشستم خراب شد

     

    مادر چگونه رعشه سرش گیج رفت و بعد

    هی ذره ذره مثل تن شمع آب شد

     

    همچون همیشه عاشق این شعر من کی ام؟

    چون کودکی که در دل من خانه کرده است

     

    این کودک درون مزخرف که بی جهت

    در سینه ی جذامی من لانه کرده است

     

    همچون همیشه هرچه دویدم نمی رسم

    این خط کجای سینه ی این جاده بسته شد

     

    تنها تنی که این همه تنهاست من کی ام

    این من کی ام که این همه بی تو شکسته شد.؟؟

     

    غزل این بار بی پیش حرف

     

                                          دیگری شدن

    دردسر عجیب شدن دیگری شدن

    بی زندگی به گونه ای از سرسری شدن

    بی لحظه اتفاق شدن جای اتفاق

    سهمی که بخشی از همه ی همسری شدن

    تلخ و عجیب و بی چه ....به یک گونه زیستن

    بی زیستن به زندگی دختری شدن

    وارد شدن به بخش موزیکال متن فیلم

    در فیلمنامه ها اثری محوری شدن

    بدرودگفتن از همه ی چیزهای خوب

    دریک کلاس یک نفری آخری شدن

    متن کتاب پرت و پلایی که خوانده شد

    حرف اضافه ای که بدان مصدری شدن

    بیماری جهنمی روزمرگی

    در لابه لای خاطره ها بستری شدن

    ماهیچه های پرعضله سهم مردها

    ضعف از نگاه های زنان ....روسری شدن

    اینکه به دست توست چنین مرگ و زندگی

    در زندگی بسوزی و خاکستری شدن

    درفاضلاب شهر چنان موش خانگی

    با گربه ها برقصی و همبستری شدن

    دنیای بورژوازی تلخی که شد بنا

    معمار بی حساب و کتاب خری شدن

    درعکس های آلبوم خانوادگی

    جای پدر محبت نامادری شدن

    خواب سیاه بختی یک عده شهروند

    در شهرکی جذام زده بستری شدن

    با یک شناسنامه عوض شد به راحتی

    عاشق نبود وواهمه ی دلبری شدن

     

    یک عالمه شدن...ش...شدن...هی شدن....شدن

    در خیروشر تمام شدن ............دیگری شدن.