خب این همه شعر را برای چی یکهو اینجا گذاشتم؟ می دانم ولی مهم نیست
حرفها را اگر بزنم
دردشان میگیرد
واز آنجایی که من آدم دل نازکی هستم
طاقت نخواهم آورد ...
آدم پناهگاه بزرگیست با دردهاش شکل گرفته ست
مثل درخت ، ساکت و تنها ، پا دردهاش شکل گرفته ست
او شاخه های خشک تنش را انداخته دوباره بروید
آنقدر مانده این طرف خط تا دردهاش شکل گرفته ست
هر آدمی درخت خودش را روزی که اتفاق می افتد
می کارد و بکارت خود را . . . یا دردهاش شکل گرفته ست ؟؟
می کاشته دوباره خودش را در گریه - غصه های نهنگی
وقت به گل نشستن او شب - ها - دردهاش شکل گرفته ست
دندان سی و دو حرف بزرگ است وقتی که اتفاق بیافتد
می - ر - دو - فا - دو - فا - دو - ر - می - فا . . .
" فا " دردهاش شکل گرفته ست ...
دستی اگر روی خاطراتت بکشی
میشوی عینهو لیلی تمام دیوانگیهای من
تو با تمام خاکی که روی صورتت نشسته
قلب منی
ترنگ در سرزمین تو به بار نمی نشیند
شیرین از سوی تو فرهاد را اینگونه مجنون کرد
حالا
با تمام عاشقانه هایت
اتوبوس بعدی را سوار شو
و به خانه ی من بیا
من برایت لیمو پوست کنده ام
تااناری از تو بگیرم
پایان هفته خستگی ام در نمی رود . . .
یک هفته مثل اسب دویدن برای چی
بیهودگی نشسته و از سر نمی رود
پوچی حقیقت دارد و ما هیچ بسیاریم
هر بار دارایی مان در دور باطل سوخت
ما وارثان بی شمار از نسل دیواریم
با تلخی هر قهوه اندام زمستان را
در سبزی هر باغ خشکیده رها کردیم
این دستمزد خانه سازی روی دریاهاست
حالا که خاکستر نشینی گیج و بیماریم
می خواستیم اما نشد آنها نمی دانند
ما در کنار هر غزل تا صبح رقصیدیم
با گریه از خوابی بد و آشفته پاشیدیم
در خواب بودن هایمان گفتیم بیداریم
ما با عروسک ها مترسک های خود بودیم
ما با کلاه و مندرس ها حال می کردیم
با چوب ها در آستین خود به جا ماندیم
از بس که جان در ما نماند اینگونه بی عاریم
هر دار بر پا شد تماشاچی شدیم آنوقت
از کودکان در شکم لبخند می خواهیم
ما درس های عبرت خود را نفهمیدیم
تصمیم های خانوم کبرای بیکاریم !
این غزل ریتمی سرضربی دارد و وزنی نو دارد .امید به اینکه سلولهایتان را به ضرب بیاورد.
"شکری تلخم"
که چه من نگران شده ام هی ها که چه من نگران شده ام هولا
که چه غمگینم پس از این شبها...که چه درگیرم چه شدم حالا
همه جا با من همه جا بی من سرِ مشغولی شده در فکرم
چه شتابانم چه یواش اما به کدامین سو بروم ها .....ها........؟
دل قندانی شکری تلخم که به کامی دل زده می بندم
بروم یا نه؟ بروم با کی؟به کجا تنها به کجا تنها ؟
همه جا زندان همه جا بندم من اگر خود را به تو می بندم
تو رهایم کن که در این زندان به رهایی تازه کنم خود را
نگرانم من که تو برگردی نشناسی این تن عریان را
تن عریانی که جهانش را بسپارد دست همین دنیا
من اگر غمگین من اگر شادم من اگر تنها من اگر با تو
چه تفاوت می کند این یا آن که نباشم منتظر فردا
که چه من نگران شده ام هی ها که چه من نگران شده ام هولا
هیجانم قصد جنون دارد که چه مجنونم سر این لیلا.
سنگ نویس اسمش را غلط نوشته بود
هر سال که به عیادت مادرم می روم
مداد و پاککن سیزده سالگی ام را بر می دارم
و به سنگ قبر مادرم نوزده می دهم .
"باران روی عکس " 1378-انتشارات تمدن نوین
اوهام 1
انگار توی خواب خودم ریختم ترا
با گریه سر رسیدم و بوسیده ام ترا
چون دانه های سرخ اناری مچاله ام
با درد گریه کرده ام و دیده ام ترا
می خواستم سکوت کنم وا گذاشتم
خود را درون سینه ی تو جا گذاشتم
می خواستم ادامه دهم دل نمی گذاشت
دل را برای لحظه ای تنها گذاشتم
تنها شدم دوباره اگر با تو می شدم
درگیر و دار خواب سحر با تو می شدم
با این وجود خواب ترا سر بریده ام
بی آشیان و دست به سر با تو می شدم
می خواستم ادامه دهم در تو تا خودم
باغ سیاه بختی خود را عوض کنم
این راه سخت پر خم تغییر کرده را
باید پیاده این همه را بی تو گز کنم .
که از زیر چشم های پاک تو می افتند
خیره خیره نگاهم می کنی
مبادا از دستم داده باشی.
می شد از دست داد خود را نه؟ وسط کارگاه پنبه زنی
پنبه های ترا اگر زده اند لب کبریت را به جای زنی !
بیخودی التماس می کردی صف بی رحم اره کم نشده
میخ ها هم هنوز روی درخت حکم آویز دوست داشتنی
توده ی خواب هام را دیدی وسط کارزار خندیدی
من تمام تنم کهیر زد و ... شدم آن زشت روی دل زدنی !
انتظار از کسی نداشته ام انتظار از تو لااقل هرگز
من که تنها میان خود بودم لای این دخمه ی فرو شدنی
دهنم مزه ی بدی دارد صبح ها نا شتا اگر باشم
منتها یک درخت آزادم یک درخت جوان له شدنی
اثر چند خط پی در پی روی هر کاغذ سفیدم هست
دل من سفره ماهی زشتیست توی یک طشت پاره ی چدنی
من خوراک تمام میمون ها اثری تلخ مثل ودکایم
پنبه های مرا چقدر زدند سوختم در اجاق ← سوختنی ... !
این غزل نیمه ایداشت که صبح امروزبه معرض دوستان قرار دادم و آن چند بند اتود غزل بود که امروز عصر تمامش کردم.حیفم آمد همینطور نیمه تقدیمتان کنم.ازتمام دوستان به خاطر لایک و کامنتهاشان سپاسگذارم و اگر حذف شد به خاطر همین مساله بود.
این اما ابزار اصلی زندگیست
که هر آفتاب بیاید
وهر ماهتاب بتابد
تو با آن زاییده میشوی
وبعد خواهی مرد
در این عذاب
غمی نهفته ست
که تو را به من می سپرد
دستم را محکم بگیر
مبادا گم کرده باشی ام.
و برای اینکه در دلت جا بگیرم
خودم را
برای یک حبس طولانی آماده کرده ام
انبوه بسیار پریشانی
می خواهم برگردم
و تمام خرابکاریهایم را درست کنم
حتا همان پلی که منفجرش کردم
حتا همان لبی که نبوسیدم
حتا همان نگاهی که سیر نکردم
چگونه با گندی که به زندگی ات زده ام
دوباره می توانی ببخشی ام
من سرشار از ناباوری ام
تو باورم کن .
به خانه ای که مرا در بغل بیاساید
که حل کند که بهضمد مرا بفرساید
مرا به دنده ی هر موش کور سُر بدهد
تناسخم بدهد بعد هم بیاغازد
ادامه ام برود در تن زنی هندو
و بی معاشقه در من شود بیانجامد
دوباره خواه دوباره ، دوباره از سر نو
که از تسلسل این شعر دست بردارد . . .
میان رفتن و ماندن به من نگاه کند
همیشه خاطره باشد مرا به یاد آرد
به من اجازه دهد تا خودِ خودم باشم
و بی ملاحظه در من به باید و شاید . . .
و هیچ وقت نخواهد که تن به دل بدهم
که اعتراض کنم تا دوباره برگردد
همین که باز رها می کند مرا با درد
همینکه پا اگر این بار داد شوخی کرد
که پیش از این همه جا با من ارتباط گرفت
چه رابطه که غم انگیز بود و خیلی سرد
مرا نجات بده راوی از چه می ترسی
مرا ملاحظه کن ای مخاطب پر درد
صدا گرفته شد از من چه چیز باقی ماند ؟
به جز تو که غزلی را کنار من می خواند . . .
"علیرضا خیلی دلم برایت تنگ شده"
تازه فهمیدم چقدر از خودم و از او دور شدم .تا چشم باز کردم دنیایی از رسالت و مسوولیت روی دوش هایم حس کردم و این بار هر روز و هر روزتر بیشتر و بیشتر می شد و من می ماندم و اندوه یک سوسک درمانده . وقتی تمام هدف هایت را یک سوسک بدجنس چنبره زده باشد و تمامت را از تو ذره ذره بگیرد کجای این جهان فریاد می زنی خودت را مرد! تو کجای خودت گم شدی علیرضا ! چند بار مرگ را به چشم دیدی و نهراسیدی ؟ و همچنان استوار به آینده ات هشدار دادی که حق افسار گسیختن ندارد.کجای این بازی دارد ترا امتحان می کند .شاعری که توی ذهن تو دارد ترا می جود تویی ؟ یا بهت یک نسل سوخته ؟نکند کبریت این نسل را تو کشیدی؟
من هر روزم را پرم از این جرو بحثهای بی مقدار .داریم کجا می رویم.ما این راه را بلد نیستیم.این راه مال کجای جهان توست مرد؟
اما پس از این همه وقت شعری برای تو دوست مخاطب من که هر لحظه سایه ات دورتر و دورتر میشود و من که تمام تو را قی کرده چشم های منتظرم وقتی نمی بینمت .نمی بوسمت.نمی خوانمت ...
که خسته بودنت از انزوای هر شب بود
کنار وسوسه و تلخی خود ارضایی
تمام بودنت از جمله هات خالی شد
نبودنت همه جا روی بهت تنهایی
تو از کدام قماشی چه آلیاژ گسی؟!
که هیچ وقت نشد تا به داد خود برسی
تو در صدای زنی در دری بری هایش
در آن خزعبل بیهوده ای که نیست کسی
در آکواریومی از هوا در آبی سخت
عروس ماهی زجرآور نجاتگری!
بیا نجات بده تا به زندگی برسم
به این ندیده که اینگونه میشود سپری
همیشه تنهایی در کنار هم بودن
میان خنده و شادی کنار غم بودن
همینکه فکر کنی ... فکر می کنی هستی
شبیه مرگ در اندوه " آ " و "دم" بودن
به جستجوی چه هستی به جستجوی خودت؟
نگرد چیز مهمی نمی کنی پیدا !
تو آن دریچه ی بازی که باد بازش کرد
در این گشایش مسموم و خسته و تنها
در استراحت یک ظهر ساکت مرطوب
کنار من هستی استوانه ای در دست
دهان گرفته ، به دندان گرفته ، خواب آلود
برای بودنت اینجا بهانه آیا هست؟!
تباهی این عصر بعد رفتنت پیداست . . .
دوستم داشت
دوستش داشتم من اما پیوسته
در این میان
تفاوت بود در یگانگی ها
در لبخندها
که تداومی از عشق بود
آهسته .
در حال اهتزاز به دنیا رسیده ام
اکنون که در پیاله ی چشم تو جاری ام
می خواستم کنار تو هی زندگی کنم
هی زندگی دوید که : " یک اسب باری ام "
من اسب باری تو شدم خار برده ام
هر روز زندگی ترا دست خورده ام
می شد به این نتیجه رسید اینکه می برم
در دوره ی شکنجه ی این بارداری ام
با روزهای خود چه کنم در چه حالتی
می شد به زندگی تو آرامشی دهم
من شربت مسکن آلوده ای شدم
در داخل دهان تو در حال کاری ام !
در لای خود به لذت این متن پی ببر
باید که در دهان تو کاری کنم ، عبث
با من به سرنوشت تبهکار ها بیا
این قیمت گزاف تو از راز داری ام !
حالا برای تو غزلی تازه دم شده
امروز را برای تو یک جور دیگرم
قطعا تو روی من به دلت پشت می کنی
این است انتظار تو از بی قراری ام .
فردا را چه کنم
آنگاه که در باور من
سکوت
آواریست از عدالت خشمگین!